با پرستوها و بهار «سایه»

امروز داشتم یکی از شعرهای زیبای زنده‌یاد هوشنگ ابتهاج(سایه) مثنوی بلند «پرستو آمد و از گل خبر نیست» را می‌خواندم... این شعر را سال‌ها پیش‌تر با صدای زنده‌یاد عبدالوهاب شهیدی هم شنیدم، اما امروز این مثنوی برای من رنگ، نمود و نماد دیگری داشت. داشتم فکر می‌کردم چگونه برخی از شعرها را می‌توان همیشه خواند. انگار این شعرهای «همه‌زمانی» از نوعی حس اعجاز شگفت انسانی نازل می‌شوند و به همین دلیل آن را می‌توان در همه‌حال خواند و هم لذت برد و هم غم خورد. شعرهای همه‌زمانی، به هیچ وجه در زمان خاصی فریز نمی‌شوند، حتی اگر شاعری شعری را بگوید که رد زمان خاص بر پیشانی آن باشد، اما چون وجه «همه‌زمانی» به خود می‌گیرد، رد زمان را کنار می‌گذارد و در گذر زمان جاری می‌شود. این مثنوی سایه هم چنین ویژگی‌ای دارد، اگرچه تاریخ سرایش آن به زمان‌های دورتر از امروز مربوط می‌شود، ولی هم امروز و هم امروزهای دیگر در سال‌های دورتر هم خواندنی خواهد بود. سایه شاعر این جامعه است و این هنر و توان را داشت که تمامی ظرایف اجتماعی و فرهنگی جهان جامعه خود را درک کرده و واژه‌ها را چنان هنرمندان در کنار هم بچیند که اگر چه از درد زمانه می‌گوید، اما این زمان برای او کوتاه نباشد و بتواند به قول نیما «برای آیندگان» بگوید.

این مثنوی شگفت که درد مداوم از آن ساری و جاری‌ست، در خود درمانگری هم می‌کند. به همان صورت که در یک جا متوقف نمی‌شود، اما به یک سخن هم بسنده نمی‌کند و فقط یک تصویر یاس‌آلود و دردناک انسانی را نقاشی نمی‌کند، بلکه او راه درمان را هم می‌شناسد... چراهای مداوم شاعر و سپس زبان نصیحت و مهربانی شاعر با بهار، به آدمی-خواننده- که در ابتدای مثنوی دلگیر و غمگین بود، این امید را می‌دهد که در نوروز دیگر «اگر خود عمر باشد، سر بر آریم |دل و جان در هوای هم گماریم»شاعری که در ابتدای مثنوی تصویری سخت خونین از فضای زیست و هستی موجود خود ارائه می‌کند، چه روحیه و آمالی دارد که در میانه‌ی راه، دست پیش بهار می‌آورد و از او می‌خواهد که «بهارا از گل و می آتشی ساز /پلاس درد و غم در آتش انداز».

سخت‌جانان

نمی‎‌شود در طبیعت راه رفت و عناصری را که شکل و پیکره‌ی آن را می‌بینیم،نادیده گرفت. مثلا از کنار درختی بلند یا بوته‌ای کوچک یا شاخه گلی بدون گل یا کنار رود و چشمه‌ای بگذری اما آنها را به حال خود بگذاری و بروی. اگر تو آنها را رها کنی، آنها تو را رها نمی‌کنند، شاید خودت متوجه این رهاناشدگی نشوی، ولی آنها تا اعماق وجودت رسوخ خواهند کرد و چه بسا گاه دید و نگاه و باورهای تو را هم تحت تأثیر قرار دهند. همه‌ی عناصر هستی، هر جایی که هستیم یا هر جایی که می‌رویم، به نوعی با ما پیوند خواهند داشت، پیوندی که گاه خود ما متوجه‌ی آن می‌شویم و گاهی هم این پیوند را ما درک نمی‌کنیم. این روزها که طبیعت به شکل‌های مختلف مشغول تغییر چهره‌ی خود هست و ما هم که گاهی به بوستان یا جنگل و صحرایی می‌رویم، حتما این تغییر و دگرگونی را می‌بینیم و گاهی هم از آن لذت می‌بریم و خرسند از این هستیم که به تماشای آنها آمدیم. شاید شگفت‌انگیزترین چیزی که این روزها می‌شود دید، سر بر آوردن برخی شکوفه‌های نازک و کوچک از میان صخره‌ها و سنگ‌هاست. شاید در نگاه نخست برای ما آن سنگ و صخره خیلی سخت و گاه ترسناک جلوه کنند، اما همین صخره و سنگ در مقابل ساقه‌ی نازک علفی یا بوته کوچک گلی تسلیم می‌شوند. شکوفه‌هایی که از کنار این سنگ‌ها دلربایی می‌کنند، یک پیام را به بیننده می‌دهند و آن این‌که از سختی صخره مهراس، اگر پایداری و لزوم حیات به همراه عشق و انگیزه باشد، هیچ سنگی را توان ایستادن در مقابل گل‌ها و شکوفه‌های نازک نیست. جالب‌تر این‌که در کنار همان سنگ‌ها که گل‌ها جلوه‌گری می‌کنند، گاه مورچه‎‌ یا حشره کوچک دیگری را می‌بینی که آنها هم با جان‌سختی، سوز سرما را پشت سر گذاشتند و برای ادامه حیات به جنب و جوش افتادند. طبیعت جان‌سخت‌های فراوانی دارد که با آمدن بهار، بسیاری از آنها وارد میدان می‌شوند و زمزمه‌ی پیروزی و موفقیت خود را به شکل‌های گوناگون، گاه با جیرجیری و گاه شاید با جیکی جیکی به رخ دیگران بکشند. شکوفه‌ی نازک و لرزان نماد ایستادگی در مقابل سرمای سخت زمستان است. این جان‌سخت‌تان رمزهای زیست خود را به صورت‌های مختلف پیش روی ما می‌گذارند...همین...

اسفند رفتنی‌ست، فروردین ماندنی!

اسفند، یا بهتر بگویم زمستان، در حال جمع‌کردن وسایلش هست تا جای خود را به بهار بدهد. این رسم طبیعت است که یک فصل و ماه جای خود را به ماه و فصل دیگری که از راه می‌رسد، می‌دهد و این جابه‌جایی تا بیکران هستی ادامه خواهد داشت. مهم نیست در کجای این کره‌ی خاکی باشد، مهم اصل چرخش و دگرگونی‌ست و اصل اصیل جابه‌جایی... شاید در عالم انسانی هم بتوان این جابه‌جایی را به صورتی دیگر دید. مثل ما آدم‌ها که یک‌چند به هر دلیلی به دنیا می‌‌آییم و سپس جای خود را به نسل‌های بعد یا فرزندان خود می‌دهیم، گویی که طبیعت بیشتر دوست دارد «جوان‌تر» بمانند و مسن‌ترها جای خود را به «نورسیده‌ها» بدهند. هی این چرخه‌ی شگفت و دگرگونی و جابه‌جایی ادامه می‌یابد، حالا تا کجا را نمی‌دانم...شاید تا روزی که این کره‌ی خاکی با سنگی، شهابی، سیاره‌ای برخورد نکند، این دور - نه باطل- ادامه دارد؛ البته اگر سنگی به زمین بخورد و همه چیز در این کره‌ی خاکی از بین برود، در حقیقت ادامه همان چرخش و جابه‌جایی در منظومه‌ی هستی‌ست که چه بسا هر سیاره یا سیارکی باید جای خود را به دیگری بدهند و هی راه‌های طولانی تا ناکجاها را طی کنند. در حقیقت این چیزی که ما هستی‌اش می‌نامیم، با بافت زنده‌اش مدام در حرکت و شدن است. به نظرم هستی، همیشه در حال شدن است و طبیعی‌ست که هر شدنی هزینه‌ی خود را دارد و شاید برخی از این هزینه را ما بدهیم. این‌که این منظومه یا منظومه‌های دیگر چه هدفی از این چرخش، حرکت یا شدن دارند را نمی‌دانم. شاید فقط می‌توان گفت که می‌خواهند نو بشوند. فکر هم نمی‌کنم کسی به درستی دلیل آن را بداند و اصلا یقین داشته باشد که به کجاها می‌روند یا از کجاها می‌آیند. ضمن آنکه شک ندارم بشر بالاخره به این پرسش پاسخ خواهد داد که این همه کهکشان و منظومه‌های متفاوت تا کجاها می‌روند و شاید هم دریابد که این چرخه تا کی ادامه خواهد داشت. اگرچه واقعن نمی‌توان برای آن زمانی تعیین کرد و این را هم شک ندارم که نمی‌توان برای هستی- منظورم هستی کیهانی‌ست- نابودی و پایانی متصور بود، زیرا که پایان در هستی کیهانی معنی ندارد و چه بسا توهمی بیش نباشد و خنده‌دار هم باشد، که هست. مگر می‌شود هستی کیهانی پایان یابد، اگر پایان یابد به چه حالتی در می‌آید، زیرا هر پایان معمولا از حالتی به حالت دیگری در آمدن است، پس وقتی چیزی از حالتی به حالت دیگری در می‌آید، پایان ندارد. مولانا می‌گوید :«هیچ چیزی ثابت و برجای نیست- جمله در تغییر و سیر سرمدی‌ست...» حالا این سیر چنان ادامه می‌یابد که کهکشان‌هایی ساخته می‌شوند یا شکل می‌گیرند و بعد مثلا نابود می‌شوند و به گفته مولانا:«ذره‌ها از یکدیگر بگسسته شد- باز با شکل دگر پیوسته شد...» به هر حال این سیر همراه خودش تکامل را به دنبال دارد. در سیر تکاملی طبیعتا کسی دنبال معجزه‌ای نیست که به اصطلاح بگوییم که چیزی به کمال رسیده است. اساسا «کمال» برداشتی انسانی و تعریفی‌ست که انسان آن را خلق کرده است وگرنه در طبیعت کمال معنی ندارد. شاید گاهی گمان کنیم این شکلی که امروز انسان دارد، ترکیب کامل یا کمال‌یافته‌ای‌ست که از انسان اولیه شروع شد و سرانجام به ما رسید. اگر این نظر را به صورت قطعی بپذیریم، به نوعی نظر تکاملی هستی یا شدن را نقض می‌کنیم. از آنجا که میلیون‌ها سال طول کشید تا این شاکله‌ی آدمی ساخته شود، چه بسا باید میلیون‌ها سال دیگر منتظر باشیم و تحولات شکلی دیگری را از انسان را ببینیم. حالا این نظر من است... به هر حال،ما آدم‌ها هم وقتی می‌میریم، پایان ما دیگر به صورت انسانی نیست و یقینن هیچ نوع درک و فهمی نمی‌توان از زمان بعد از مرگ خود داشت. پایان ما خاک شدن است و جسم ما ذره‌ذره پوسیده می‌شود و در خاک حل می‌شویم و بدن ما به ذرات ریزی تبدیل می‌شود که دیگر هیچ نشانی از ما نخواهد بود، اگرچه برخی خوش‌باوری به نوعی زیست بعد از مرگ هم در بین مردم هست که نمی‌توان مانع خوشحالی آنها شد، بگذاریم آنها به این باور خوش باشند، ولی آنچه واقعیت زمینی و عینی دارد این است که به قول خیام« فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم/ با هفت هزار سالگان سربه‌سریم» یا «این سبزه که امروز تماشاگه ماست/ تا سبزه‌ی خاک ما تماشاگه کیست». به نظرم خیام به نوعی این چرخه‌ی مادی در هستی را باور دارد، نمی‌گوید وقتی مُردیم، دیگر چیزی از ما وجود نخواهد داشت، بلکه از روی قبر ما سبزه‌ای خواهد روییدکه آیندگان آنها را تماشا خواهند کرد، همان تصویری که ما امروز از سبزه‌های دیگران را تماشا می‌کنیم. در واقع این باوری‌ست که بعد از خیام به مولانا می‌رسد و او نظرش را به صورتی علمی‌تر بیان می‌کند که هیچ چیزی ثابت و برجای نیست.....داستان شدن و تحول و تکامل کمی دراز شد... بگذریم.

اسفند فقط نام است و طبیعت نام‌ها رانمی‌شناسد. برای طبیعت اسفند و فروردین معنایی ندارند، او کار خودش را می‌کند و این ما هستیم که گاه در اسفند خود می‌مانیم و حتی اگر فروردینی بیاید باز با همان روحیه زمستانی و اسفندی خود زیست می‌کنیم. و شاید بسیاری هیچ‌گاه با روحیه اسفندی نسبتی نداشته باشند و همیشه بهاری و اردیبهشتی باشند.

اسفند دارد می‌رود، چه غم‌ها که خورد یا شادی‌ها که نکرد یا کرد... ما آیا باید بدرقه‌اش بکنیم و برگردیم به فروردین سلام کنیم و به استقبالش برویم؟ برویم؟ نمی‌دانم...

با این حال، در باور آدمیان اسفند رفتنی‌ست و فروردین آمدنی...اسفند ماندنی نیست، این فروردین را چگونه باید نگه داشت...

برگ‌ها قدم می‌زنند

صبح امروز، بعد از یک روز بارانی، بارانی که دیروز هوای آلوده‌ی تهران را کمی کاهش داد، شنیدن صدای پایی مرا به خود آورد. پارک دره‌ی پونک، کمی خلوت بود... در فاصله 60-70متری من از جلو و عقب کسی نبود، ناگهان حس کردم پشت سر من صدای پایی‌ست... از آنجا که چند ثانیه قبل پشت سرم را نگاه کرده بودم و کسی نبود، با شنیدن صدا تعجب کردم، برگشتم نگاه کردم... کسی پشت سرم نبود.. چند قدم دیگر برداشتم، باز صدای پای خاصی را شنیدم، این بار دیدم که پشت سرم برگی در حال حرکت است... لحظه‌ای ایستادم. نگاهی به برگ خشک درخت چنار کردم...انگار این برگ از پاییز گذشته سعی کرد همچنان زیر پای درختان بماند و جای دیگری نرود... آها پس تو بودی، برگ تنها...

برگ‌ها پای راه رفتن دارند، فقط کافی‌ست کسی آنها را هل بدهد و به جلو براند...

این برگ که از برف و بوران زمستان جان به‌در برد و زیر دست و پای درختان ماند، حالا مثل من در حال قدم زدن است، برگ تنها بود، مثل من...اما امروز باد صبحگاهی او را به داخل پیاده‌رو کشاند و او هم کشان‌کشان گویی که می‌خواست دوباره به زیر پای درختان برود، پشت سرم راه افتاد، به رسم ادب ایستادم و رفتنش را تماشا کردم، از من فاصله گرفت و جلوتر رفت و صدای زیبای پای او که دیگر شبیه خش‌خش نبود، بلکه شبیه صدای کفشی بود که کسی داشت آن را به زمین می‌کشاند، سکوت پیاده‌روی پارک را می‌شکاند... باد کمی سرعتش را بیشتر کرد و برگ هم دوباره به سمت درختان رفت و روی خاک و گل پای درختان چنار نشست... همین...

نسیمی که وزید و دردی که رسید

یک نسیم، گاه حرکت برگی یا شاخه‌ی بی برگ درختی، به یادت می‌آورد که اتفاقی در راه است. امروز صبح وقتی از منزل بیرون آمدم، نسیم ملایمی به صورتم خورد، حس خاصی به من دست داد. وزش این نسیم عادی نبود، نسیمی بود که با روزهای دیگر فرق داشت. نسیم خنک بود، آرامش از نوازشش را به صورتم احساس می‌کردم، این نسیم از سرما و زمستان خبری نداشت، نسیم بهار بود، بهاری که هیچ نسبتی با آدم‌ها ندارد، این نسیم‌ها یا آمدن بهار و تابستان و پاییز و زمستان که ویژگی طبیعت است، با بودن یا نبودن من و ما یا آدم‌ها ارتباطی ندارد، این ما هستیم که برای گردش روزگار و گرم و سرد شدن آنها، فلسفه و تعبیر و تأویل می‌سازیم. این ما هستیم که به بهار مفهومی می‌دهیم یا تابستان و پاییز و زمستان را به صورتی می‌انگاریم که گویی ذهن و ذات انسان را به همراه دارد، در حقیقت این ما هستیم که ذات و خصلت و منش و رفتار خود را به روزها و ماه‌ها و فصل‌ها تسری می‌دهیم.

نسیم امروز که به صورتم خورد و آرام آرام مرا تا بوستان دره‌ی پونک (نهج‌البلاغه)کشاند و کنار رودخانه آن، صدای آب را به گوشم رساند، نسیمی که حس می‌کردم می‌خواهد چیزی به من بگوید یا من حس می‌کردم که دارم از زبان او چیزی را می‌شنوم. شاید باورتان نشود که بعد از سال‌ها یا بعد از چند دهه، من امروز واقعن صدای پچ‌پچه‌ی خاصی را در زیر گوشم احساس کردم، ضدایی که شاد نبود، اما غمش را به گونه‌ای زیر گوشم می‌نواخت. صدایی که البته شور و شادی نداشت و در پس نجوای آن انگار دردی داشت. نسیمی که به من نهیب می‌زد و یادآوردی می‌کرد که «ای که شصت رفت و تو در خوابی»(با اجازه سعدی)... نسیمی که در پچ‌پچه‌ی آن ماندگاری خودش بود و نامانایی ما...حس می‌کردم نسیم به من می‌گفت آنچه که از تو رفت، عمری بود که از دست دادی و تمام شدی... دوازده ماه دیگر را به خاک سپردی و آنچه مانده است، نمی‌دانی چند ثانیه یا چند روز و ماه و سال است.

وقتی نمی‌دانی در چنته‌ی تو یا در کیسه‌‌ات چه چیزی دارد و چقدر متاع در آن باقی‌ست، باید سر برگردانی و برای راهی که آمدی و سال‌هایی را که از دست دادی، کمی اشک بریزی و از همه‌ی آن سال‌ها عذرخواهی کنی و از آنها بخواهی که تو را ببخشند. واقعیت این است که این ثانیه‌ها و روزها و ماه‌ها بر گردن ما حق دارند، زیرا که مفت و رایگان به خدمت ما درآمده‌اند، بی‌آنکه ارج و ارزش آنها را بدانیم و ثانیه‌ها به همراه نسیم و گاه بادهای سخت و طوفانی از این‌که نتوانستیم با آنها آن‌چنان که بخواهیم بهره بگیریم یا دوستی کنیم، چه بسا از ما دلخور و دلگیر هم باشند.

این نسیمی که صبح امروز صورتم را نوازش داد، کمی هم مرا هوشیار کرد، انگار که مرا از خوابی گران بیدار کرده باشد، دست مرا گرفت و برد تا زیر درختان چنار و گفت به تماشای این ثانیه‌ها و صحنه‌ها بنشین. نشستم و صدای گنجشک‌ها و دیگر پرندگان دره‌ی بوستان را کمی با صدای خودم و گاه با صدای استاد عبدالوهاب شهیدی مخلوط کردم و در آغوش نسیم رها شدم. تصنیف «بیش از این باده به پیمانه مریز، آبروی من دیوانه مریز... مرغ نالان به چه کارت آید...دام بردار و دیگر دانه مریز...» را خواندم و نسیم البته همچنان می‌وزید و داشت زیر گوشم پچ‌پچ می‌کرد... اما نه این شعر و این تماشا توانست آرامم کند...همچنان نگران صدای نسیم بودم که غمی داشت و شادی از صدایش بر نمی‌آمد. گرچه مرا به تماشای درختان بی برگ و شاخه‌های عریان باغ تشویق می‌کرد، اما این نسیم، نسیم دیگری بود، نسیم درد، نسیم دلتنگی...راستی! نسیم چرا این همه نگران بود و ناشاد... نسیم شاد اگر دیدید به سراغم بفرستید تا شاید دو باره در دره‌ی پونک بتوانم با زمزمه‌هایم او را کمی به رقص آورم... نسیم اسفند بود، نه نسیم بهار و حتی اگر نسیم بهار باشد، اما چرا نشان بهار را نداشت؟ نداشت... نسیم آمد... به بوستان رفتم..آواز خواندم...به زمزمه رودخانه گوش سپردم...آه... پس چرا شاد نشدم...آهای نسیم...

ما دیر، ما دور

برای نوشتن، مهم‌ترین اصل انگیزه است و این‌که چه باید نوشت و چرا باید نوشت... نوشتن را همیشه دوست داشتم و دارم.... با نوشتن حس می‌کنم برخی از دردهای آدمی فرو می‌ریزد و کاهش می‌یابد. نوشتن تمرین مغز است، تمرین ذهن است، تمرین دست و هوش و مهم‌تر از آن وزن کردن اندیشه و داشته‌های ذهنی خودت هست. وقتی می‌نویسی تازه متوجه می‌شوی چقدر بار و بر داری. تازه در می‌یابی در پاییز ذهنت هستی یا در زمستان ذهنت یا آنکه ذهنت بهاری‌ست و در حال شکوفه زدن. شکوفه زدن نیاز به بستر و ملزومات خاص خودش دارد. شاید گمان کنیم شکوفه زدن یا شکوفا شدن هر نهالی نیازمند فصل بهار است، که هست، اما آیا نمی‌شود فصل‌ها را عوض کرد؟، نمی‌شود محیط را عوض کرد؟ نمی‌شود ذهن را عوض کرد؟ نمی‌شود روز و ماه و سال و ثانیه را هم تغییر داد؟ به نظرم می‌شود... می‌شود به جای آنکه منتظر بهار باشی، خودت بهارت را خلق کنی... به جای آنکه در زمستان ذهنت فسرده شوی، سعی کنی به گونه‌ای آن را تربیت کنی یا بستر را برایش مهیا کنی که اجازه ندهی در ذهنت چیزی یخ بزند. باید امکانات گرمابخشی به ذهنت را فعال کنی. این‎ کار شدنی‌ست، مگر این که بخواهی و بخواهی که به شکوفایی فکر کنی...کسی که به شکوفایی بیندیشد، همیشه نهال ذهن و دانش و اندیشه‌اش میوه‌هایی برای بارآوری دارد. میوه‌ای که از روی شاخه چلوه‌گری می‌کند، یعنی این‌که درخت من آب خوبی دارد، خاک مطلوبی دارد و هوایش خوب است و تا توانسته با پشه‌ها و شته‌ها مبارزه کرده و خودش را به این حد از رشد رسانده و حالا آماده است از آن بهره ببرند. هر کس حداقل باید از درخت و میوه آن برای خودش به شکل درست و منطقی بهره ببرد. درختی که میوه‌اش فقط به زیر پایش می‌افتد، این امید را دارد که خاکش را بارور کند و تغذیه‌ای هم برای ریشه‌هایش...درخت ذهنت را بارآور کن، هر چه او را بارآور کنی، تنت خودت سالم و حس و حالت بهتر می‌شود....

اما... این متن اکنون از یک حسی برخاسته..از یک حسی که شاید مدت ها پیش بوده، اما اکنون به حرکت درآمده... وقتی چند روز پیش خبر درگذشت استاد حسن ناهید را شنیدم، حس کردم انگار من هم کسی را از دست دادم... با آنکه سال‌ها نامش را شنیدم و نی جان‌بخش او را شنیدم، اما دیداری اتفاقی در مهر امسال با ایشان دست داد... به پایش برخاستم و اجازه نداد که دستش را ببوسم. این‌که جایی باشی و در کنار حسن ناهید بنشینی، باید به خودت برای این خوش‌زمانی و خوشوقتی ببالی....کمی گپ و گفتی کردیم و از او فیلم گرفتم و عکس‌هایی چند... امید داشتم تابستان سال دیگر ایشان را ببینم و برنامه‌ای را که برای خودم گذاشه بودم، اما به ایشان نگفتم.... فکر می‌کردم فرصت می‌شود و عمر ما و ایشان کفاف و دوام چنین آرزویی را دارد...

ما دیر به چیزی که می‌خواهیم فکر می‌کنیم و این دیر شدن‌ها باعث می‌شود به آن چیزی که می‌خواهیم نرسیم... و بعد آن چیزها از ما دور می‌شوند و به آنها نمی‌رسیم.... همیشه دیر می‌شود که به چیزی برسیم و همیشه دور می‌شود به آن چیزی که می‌خواهیم....

حالا جناب ناهید به تاریخ پیوست و شکی نیست در تاریخ موسیقی ما ماندگار خواهد شد و این ما هستیم که باید فکری به حال خود بکنیم...

چقدر عمر ما کوتاه هست، پیش و بیش از آنکه باور کنیم....

سایه‌ای که چون خورشید در تاریخ خواهد درخشید

عکس هایی از دیدار با سایه‌ی بزرگسایه، امیرهوشنگ ابتهاج، نام‌هایی که بیش از نیم قرن یا بهتر بگویم، نزدیک به 7دهه، مردم ایران این نام را می شناسند. سایه نامی‌ست که با شنیدن آن همه یاد شعر و سخنان زیبا می‌افتند، یاد غزل، یاد ترانه، یاد موسیقی. نمی‌خواهم بسان دوستان دیگر شرحی احساسی چندانی بزنم. تجربه زیسته‌ی کوتاه خود با او را بیان می‌کنم و این‌که چقدر برای من بزرگ و ستودنی است، ستودنی به نام انسان، انسانی که می‌تواند ترکیبی از رفتارهای خوب یا ناخوب هم داشته باشد... شاید برخی سایه را به نقد بنشینند و نگاهی به کارنامه او بکنند، ولی من کارنامه‌ی دیگری از او دیدم که با من بود و هست و خواهد بود...

من با شعرهای سایه زندگی کردم. شعرهایی که امید می‌دهند و عشق می‌آفرینند. غزل‌هایش چنان ترنمی دارد که گمان می‌کنی در جایی خنک نشسته‌ای و به کرانه‌هایی زیبا و دل‌انگیز چشم انداخته‌ای. شعر او، با هر شکل و معنا و فضایش، در درون خود پیامی از هستی را با خود دارند. شعر سایه، شعر انسان است و انسان در شعرهای او به شکل‌های گوناگون بروز و ظهور دارد.

برای من سایه همیشه بزرگ بود. همیشه حس می‌کردم که زیر سایه‌ی این درخت تناور ادبیات و تغزل می‌توان چنان زیست که روزهای رفته را جزیی از عمرت ندانی.

سال 64 در کلاس حافظ‌شناسی دکتر شفیعی کدکنی در دانشگاه تهران به عنوان مستمع آزاد می‌رفتم، وقتی نام سایه را از زبان ایشان می‌شنیدم، و این‌که جناب کدکنی چقدر با احترام و با تفاخر از سایه سخن می‌گوید، علاقه و توجه من نسبت به سایه بیشتر شده بود. جناب کدکنی نام سایه را چنان بر زبان می‌آورد که گویی نام یکی از قدیسان بود. گاه از او به عنوان یک حافظ شناس بزرگ نام می‌برد و صریحا با تفاخر می‌گفت:«آن حافظ‌شناس بزرگ...» عشق کدکنی هنگام بر آوردن نام سایه چون جویبار از زبانش جاری می‌شد.

سایه را اولین بار در سال 70 در کنسرت کامکارها در سالن آزادی تهران دیدم. به نظرم مردی آمد بلند بالا، با ریش بلند، که به همراهش چند تن بودند، از جمله دکتر شفیعی کدکنی. جناب کدکنی را می‌شناختم اما نمی‌دانستم که سایه در ایران است، به همین دلیل تردید داشتم که این آقایی را به همراه جناب کدکنی می‌بینم سایه‌ی بزرگ باشد. جلو رفتم، به یکی از جوانانی که همراهشان بود نزدیک شدم و از او پرسیدم ایشان سایه هستند. گویا به خاطر آنکه مراعات حال جناب سایه را کرده باشند، گفتند نه. ولی پاسخش قانعم نکرد. نمی‌شد دکتر کدکنی را همراه کسی دیگری به جز سایه اینجا دید... کنسرت شروع شدو آنها جلو نشسته بودند. مردم هم از سایه می‌گفتند و خوشحال از این که سایه را می‌بینند...کنسرت تمام شد...من پشت سرشان راه افتادم و این بار از خانم جوانی که نمی‌شناختمش و همراهشان بود پرسیدم: ایشان آقای سایه هستند؟ خانم لبخندی زد و گفت:«بله، ایشان سایه هستند.» رفتم جلو، به سایه سلام کردم و دستش را گرفتم که ببوسم، اجازه نداد. مرا چون کودکی در آغوش گرفت و سرم را بوسید. به ایشان گفتم:«جناب سایه ما با شعرهای شما زنده‌ایم.» بغلم کرد و گفت:«ممنونم. ما هم به عشق شما شعر می‌گیم.» خوش و بش ما چند دقیقه بیشتر نشد...

آن روز گذشت. گرمای آن دست مهربان و لبخندها و حس شگفتی که از آن دیدار به من دست داده بود، همیشه همراهم بود و هست... تا آنکه سال 84، اواخر خرداد، به اتفاق یکی از دوستان به منزلشان در خیابان ولیعصر رفتم... قبلا در باره آن دیدار ذیل تیتر«شاعر باید شعر خودش را بسراید.» نوشتم...وقتی زنگ منزلشان را زدیم، با گرمی در را باز کرد، پیراهن سبزی بر تن داشت و ریش بلند. کمی شبیه تولستوی شده بود... البته از نگاه من کم از تولستوی نبود... انگار که سال‌ها ما را می‌شناخت... به ما دست داد و رویش را بوسیدیم که ریش‌های بلندش آن را پوشانده بود. با خوشرویی ما را به سمت اتاق پذیرایی اش برد. چند عکس در اتاق سایه بود، انگار که آنجا می‌توانستی رد پای تاریخ ادبیات ایران را ببینی. عکس شهریار اغلب روبه روی ما بود. چند فریم از سایه و شهریار عکس گرفتم. خاطره آن روز را -سال 70کنسرت کامکارها- به ایشان یادآوری کردم. طبیعی بود که یادش نباشد. شاید مثل من جوان‌های زیادی بارها و بارها سایه را دیدند و دستش را بوسیدند و او آنها را نواخت.... البته کنسرت را یادش بود.... وقتی که این خاطره را برایش تعریف کردم و گفتم همیشه آرزویم بود شما را ببینم، خندید و با نوعی فروتنی گفت:من کاری نکردم که شما یا مردمی که به ما لطف دارند، بخواهند ما را ببینند.» تأکید هم می‌کرد که این حرفش از روی فروتنی نیست، می‌گفت فکر نکنید که دارم غلو می‌کنم یا فروتنی می‌کنم.من واقعا برای مردم کاری نکردم. بعد دنباله حرفش، خاطره‌ای را نقل کرد که جالب بود. ایشان گفتند:یک روز داشتم از خیابان ولیعصر به سمت پارک وی می‌رفتم، حس کردم پشت سرم صدای پایی و هن‌هن و نفسی هست، طرف آمد کنار من‌و در حالی‌که نفسش بالا نمی‌آمد، گفت: سلام جناب سایه، من توی اتوبوس بودم، داشتم می‌رفتم به سمت راه‌اهن، شما را دیدم پیاده شدم...سایه می‌گه بهش گفتم«پسرجان ممنون که زحمت کشیدی، ولی زندگی‌ات‌رو بکن، چرا از اتوبوس پیاده شدی، من که کسی نیستم، قابل این همه محبت و زحمت شما نیستم....»
سایه وقتی که این خاطره را برای ما تعریف کرد، من به ایشان گفتم:«جناب سایه شما به مردم تعلق دارید. مردم شما را دوست دارند.» ایشان گفت:«باور کنید بدون تعارف می‌گم، من کاری برای مردم نکردم، حالا یک شعری گفتیم...»

این نوع برخورد و فروتنی و این‌که هیچ وقت طلبکار مردم نیست، یا کاری برای مردم انجام نداده است، از همه کس، خاصه کسانی که در اوج شهرتند، برنمی‌آید. چه بسا شاعران جوانی که یکی دو دفتر شعر بیرون دادند یا حتی شاعرانی که کمی اسم و رسم به هم زدند، در برخورد با مردم چنان خود را در مقامی بالا و والا می‌بینند که سایه و حافظ و سعدی را هم شاید هم شأن خود ندانند. اما سایه مردمی را که به او علاقه داشتنند، احترام می‌گذاشت و معتقد بود که شایسته این همه تکریم و محبت نیست. در حالی که واقعا سایه شایسته هر نوع تکریم و احترام بود و هست و شک ندارم که سایه در جریان رودخانه‌ای تاریخ همیشه خواهد درخشید و آیندگان از او با تفاخر سخن خواهند گفت و امروزیان حتما تأسف نبود جان نازنین اش را خواهند خورد.

بیش از یک ساعت در کنار سایه نشستیم و از هر دری سخن گفتیم. از ایشان در باره یکی از مثنوی‌های بلندش پرسیدم. مثنوی بلندی که با مطلع:

روزگارا قصد ایمانم مکن؟/ آنچه می‌گویم پشیمانم مکن...

شروع می‌شود. گفتم:«گویا حضرت عالی این مثنوی را برای احسان طبری سروده‌اید.» کمی تأمل و تحمل کردند و گفتند:«من این شعر را در چند جا خواندم. خیلی از این مثنوی استقبال کردند...»در واقع با هنرمندی خواستند هم جواب مرا در لفافه داده باشند و همین‌که این شعر چقدر مورد استقبال مردم قرار گرفت.

ایشان علاوه بر آنکه به گرمی ما را پذیرفتند، در باره مسائل مختلفی سخن گفتند که البته همه آن موضوع‌ها حول محور ادبیات ایران و بخصوص شعر گذشت. از شعرهای خود گفت و از دوستان و هم‌دوره‌های قدیمش. دو نکته را ایشان در آن دیدار تأکید کردند، نکته اول: استاد سایه از خاطرات و گذشته خود سخن گفتند و روند نشر یک شعر را بیان کردند. ایشان می‌گفتند:«در دوران جوانی ما، وقتی شعری می‌گفتیم، سعی می‌کردیم قبل از انتشار شعر، آن را به دوستان خودمان که اهل فن بودند، بدهیم. من شعرهای خودم را گاه به کسرایی، شاملو و کسانی را که می‌شناختم می‌دادم و اگر شعر اشکالی داشت یا واژه‌ای را به نظر آنها مناسب نبود، به من می‌گفتند و اصلاح می‌کردم. این کار را دوستان من هم می‌کردند. آنها شعرشان را به من می‌دادند و من موارد لازم را یادآوری می‌کردم. ما در حقیقت کارهای خود را اصلاح می‌کردیم و هیچ نوع تنگ‌نظری‌ هم نبود.» نقل این خاطره و سخنان استاد سایه را به این دلیل مطرح کردم که به یک نکته کوچک و به ظاهر ساده و معمولی برسم و آن این‌که یکی از مشکلات امروز جامعه ادبی ما و بخصوص شاعران نسل حاضر این است، برای اغلب آنها، انتشار کتابِ شعر بیش‌تر از خودِ شعر و کار اهمیت دارد. اگرچه ممکن است مجموعه‌های شعر این شاعران جویای نام، از سوی مسئولانی هم خوانده شود، اما صرف تأیید کتاب از سوی سازمانی صادرکننده مجوز نمی‌تواند دلیلی بر قوت و قدرت یک مجموعه باشد. ضمن آنکه نیک می‌دانیم امروز خریدن کتاب و کلا وضعیت نشر در کشور با چالش‌های مختلفی دست به گریبان است، ولی تردیدی نیست که یکی از دلایل مهم عدم اقبال خوانندگان از کارهای شاعران جوان، علاوه بر ناشناخته‌بودن نام آنها، خام بودن اثر و گاه شاید شعر نبودن کارهای آنان است. اگر اپیدمی چاپ کتاب یا کتاب‌سازی فروکش کند و شاعران جوان 2 اصل مهم «نقدپذیری» و «دانش ومطالعه» را فراراه خود قرار دهند، شاید مجموعه‌های آغازین آنها در ابتدا به سختی راه خود را میان علاقه‌مندان به شعر پیدا کند، ولی تردید نباید کرد که کار خوب و اثری که اصول فنی، علمی و زیباشناسانه شعر را در خود داشته و حاوی فضا و فکر نو باشد، راه به خانه‌های خوانندگان، علاقه‌مندان و دل‌های دوستداران شعر باز خواهد کرد.
اما نکته دومی که استاد سایه در آن دیدار بیان کردند، بعد از پرسش من از ایشان بودکه گفتم:«استاد، شعرهایی که امروز از شاعران جوان می‌خوانم، احساس می‌کنم نمی‌توانم با آنها ارتباط برقرار کنم. آیا این مشکل من است؟ یا آنکه من فقط در شعر سایه و شاملو و کسرایی یا اخوان ماندم و نمی‌توانم با شعرهای دیگر انس بگیرم؟» استاد لبخندی زدند و گفتند:«نه، مشکل شما نیست، مشکل شاعران جوان امروز این است که آنها چیزی را که می‌خواهند بسرایند نمی‌توانند بیان کنند و بیشتر ادا در می‌آورند تا شعر دل‌شان را بگویند. تا زمانی که شاعر خودش نباشد و آن چیزی را که از دلش برمی‌آید، روی دفتر پیاده نکند، نمی‌توان با آن ارتباط برقرار کرد. شاعر باید خودش باشد و شعر خودش را بگوید.» این سخنان گرانبار استاد سایه‌ را اغلب به یاد می‌آورم و شعرهای شاعران جوان را مرور می‌کنم.

یاد سایه، یاد خورشید است که نور می‌دهد و گرم می‌کند و همزمان خنک می‌کند...سایه‌ای که چون خورشید در تاریخ خواهد درخشید...

نمایی از عکس های آن روز تاریخی:

نساجی، شاهوی‌های خسته را شاد کرد

شادی از آزادی شلیک شد

قائمشهر، یک شب از هزاران هزار شب، زندگی کرد...

دیروز هیچی، پریروز، درحقیقت پری‌شب...شبی که پری شانس روی شانه‌های مردم مازندران و خصوصا شاهی یا همین قائمشهر کنونی نشست تا تیم نساجی شاهی قدیم و قائمشهر جدید در یک بازی پرکشش و کوشش بتواند بعد از 6 دهه که از تشکیل آن گذشت، با پیروزی مقابل تیم خوب آلومینیوم اراک، قهرمان جام حذفی کشور شود و برای اولین بار به بازی‌های خارج از کشور، یعنی بازی آسیایی برود. شاهوی‌های مازندران که امروز قائمشهر مازندران است و این نام که بعد از 4 دهه البته برای خیلی‌ها آشناست، خیلی خوش‌شانس بودند و هستند که در چند کیلومتری پایتخت قرار دارند و می‌توانند با طی 240-50- کیلومتر به پایتخت برسند تا هم تیم خود را تشویق کنند و هم وقتی که سوت کارخانه نساجی با دست با کفایت مسئولان استانی و کشور قطع شد و چراغش خاموش شد، به تهران بیایند و کاری برای خود دست و پا کنند تا حداقل از گرسنگی نمیرند... آنهایی که تهران بودند و آنهایی که از قائمشهر آمدند، با شور و هیجان به استادیومی که آزادی نام دارد رفتند تا شاید بتوانند از آزاد بودن خود استفاده کنند و کمی در هوای بسته استادیوم آزادی هورا بکشند، نفس نفس بزنند و نساجی را صدا بزنند، انگار دارند خدا را صدا می‌زنند. در استان مازندران خصوصا شرق استان و بالاخص‌تر قائمشهر، زنان و مردان دل توی دلشان نبود و منتظر بودند که مثل بمب چند تنی از خانه‌ها بزنند بیرون و شادی را فریاد بزنند. آنها البته با نذر و نیاز و شاید خوش‌شانسی به این آرزوی خود رسیدند و سراسیمه به خیابان آمدند تا شادی را فریاد بزنند. اگر چه به نظر می‌رسید سیل خیل مردمی در شهرهای شرق استان - بالاخص‌تر- قائمشهر، با برد تیم پیر اما سرحال خود شاد شدند، ولی شادی خود را فریاد زدند و فریاد کردند که چقدر دلتنگ شادی بودند چقدر و چند سال و چند دهه هست که در شهرهای مازندران خبری از کودک شادی نبود و خیری از شادی جمعی نبود. آنها شاد شدند، رقصیدند، ترانه‌های زیبای تبری یا مازنی خواندند و دست افشاندند و بوق در کرنا کردند، زنان و مردان در کنار هم رقصیدند و دست زدند، نه حرمتی ریخت و نه کائناتی ترک برداشت؛ نه نامحرم بودند و نه غریبه. وقتی که شادی هست، همه با هم محرم و آشنایند. وقتی که شادی هست، کسی نامحرم نیست، کسی غریبه نیست، زن و مرد فاصله غیرانسانی با هم ندارند. شادی فاصله‌ها را کم می‌کند، آری، آری، شادی فاصله‌ها را از بین می‌برد. شادی آدم‌ها را سرشار از انرژی می‌کند. شادی جهان دیگری دارد، جهان زندگی‌بخش. شادی زندگی را رنگ مهر و محبت و دوستی می‌زند... آن شب قائمشهر زندگی کرد. یک شب از هزاران شب، قائمشهر زندگی کرد...وقتی توپ شادی شلیک شود، مهم نیست، در کجای جهان باشد، در استرالیا، در پاریس، در مسکو، در واشنگتن و لندن و... مردم از خانه‌ها بیرون می‌آیند و یکی می‌شوند. توپ شادی همه را به وجد می‌آورد... با همه این احوال، آنها به راستی که شادی را فریاد زدند. به راستی که دنبال شادی بودند. شادی آنها در آزادی شلیک شد و به قائمشهری‌ها رسید. گرچه آنهایی که از قائمشهر به تهران رفتند، بعد از شلیک شادی، سر از پا نشناختند و تمام 240کیلومتر را در یک چشم به هم زدن طی کردند تا در میادین شهر به مردم شاد و خسته قائمشهر ملحق شوند و برای چند ثانیه‌ای شاد شوند، بله، شاد شدند، با این حال، باورم این است که می‌خواستند شادی را فریاد بزنند. فریاد بزنند که شادی در شهر ما، در خانه ما، در استان ما و ایضا در کشور غریب شد، گم شد، به صورتی که هیچ نشانی از آن در هیچ جای این خاک خسته نیست. قائمشهری‌های امروز دنبال شادی هستند، یک توپ توانست آنها را شاد کند. چشم آنها نزدیک بیش از 100دقیقه دنبال یک توپ بود که آنها را شاد کند و آنها را شاد کرد. توپی که در دقیقه 57 شلیک شد و دروازه آلومینیوم را گشود و قائمشهری را شاد کرد.... شلیک شادی...

گاهی که آدم گم می‌شود

اینجا پیشتر به منزله‌ی خانه‌ای برای من بود که می‌توانستم نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارم تا دیگران آن را بخوانند و اگر توانستند نظری بدهند و چیزی بنویسند. برخی از دوستان لطف کردند وقت گذاشتند و چند واژه ای برای من نوشتند. اما مدت‌هاست که سری به این خانه نزدم، به همین دلیل این خانه کمی خاک گرفت و انگار که رنگ و رویش رفته است، اما خوبی کار این است که نوشته‌های من سر جای خود هستند و خاک نگرفتند. امروز هوای این خانه کردم و دو باره آمدم به این خانه، گرچه این درگاه بعد از آمدن اپلیکیش‌های متعدد و گوشی‌هایی که در عرض چند ثانیه آدم را با هر جای جهان وصل می‌کند، خانه وبلاگی من کمتر مورد بازدید قرار گرفت. راستش قبلا هم بارها نوشته بودم که می‌خواهم به صورت روزانه چیزی بنویسم، اما به هزار دلیل نیامدم و ننوشتم که مهم‌ترین دلیلش به اعتنایی به قول خودم بود، باید وقتی کسی به خودش قول می‌دهد، قولش را عملی کند و من مثل بسیاری از آدم‌ها شاید به ده‌ها نفر قول بدهم و عمل بکنم، اما وقتی به خودم قول می‌دهم، عجیب است که قولی را برای خودم عملی نمی‌کنم. حالا امروز با خودم گفتم که بیایم در این خانه و چیزی بنویسم و این هم همان چیزی است که نوشتم. شاید نوشتن این متن به درد کسی نخورد، که نمی‌خورد، اما برای خودم خوب بود که بعد از مدت‌ها آمدم و خودم را توی این خانه پیدا کردم. اما راست راستش این است که من احساس می‌کنم که گم شدم، این‌که می‌گویم آمدم خودم را توی این خانه پیدا کردم، در حقیقت به جای آنکه خودم را پیدا کنم و خانه را پیدا کردم، ولی عجیب این بود که شاید به ظاهر نشانی خانه و جای و مکان و شغل هم دارم و از سوی دیگر فک و فامیل به درد بخور و نخور هم که فراوان. ولی موضوع این است که گم شدم و هر چه سعی می‌کنم که خودم را پیدا کنم نمی‌شود که نمی‌شود. از کسی هم نمی‌خواهم که مرا پیدا کند، به این راحتی‌ها هم پیدا نمی‌شوم، حتی گاهی نشانی خودم را به خودم می‌دهم، هر چه که نشانی را نگاه می‌کنم، باز سر در نمی‌آورم و متوجه نمی‌شوم که نشانی‌ام کجاست. اساسا کسی که گم شده باشد، هیچ نشانی و نشانه‌ای را نمی‌شناسد، حالا داستان من هم این شده. بی‌نشانی که کلی هم نشانی دارد، از خانه و خانواده بگیر تا کتاب و مقاله و نوشته، ولی باز نشان خودم را از دست دادم و در به در دنبال نشانی خودم می‌گردم. با این حال، خوبی کار اینجاست که خودم خبر دارم گم شدم و دنبال نشانی‌ام می‌گردم، البته شاید بدی کار این باشد که گمان نمی‌کنم کسی بتواند نشانی درستی به من بدهد تا پیدا شوم. راستش را بخواهید باید اعتراف کنم که گم شدن چیز بدی هم نیست، خوب است که آدم برود گم بشود و دست هیچ کس به او نرسد، باور کنید که چه لذتی دارد آن گم شدن. وقتی که گم می‌شوی، به صورتی واقعی، آن زمان از همه چیز رها و آزادی و از هر رنگ تعلق هم دوری و بند و علقه‌ای هم زیر چرخ کبود نداری. این گم شدن شیرین است. اما این‌که بین این همه آدم باشی و ناگهان گم بشوی و کسی گمان نکند که تو گم شدی و همه هم فکر کنند که تو داری خزعبلات می‌بافی، چرا؟ به خاطر این که همه تو را هر روز می‌بینند و شاید هم بعد از کرونا روبوسی هم بکنند و به تو دست هم بدهند، اما تو هر چه نگاه می‌کنی می‌بینی که اصلا گم شده‌ای هستی که رنگ و رخسار خودت را هم از یاد برده‌ای. کسی که خودش را از یاد برده باشد، بهتر که مرده باشد. ولی نه، در مردن هیچ لذتی نیست، در گم شدن و از همه دور شدن و به کوه و کمر زدن و راه دیگر گرفتن لذتش دیگر است. ولی وقتی که با دیگرانی یا دیگران با تو هستند، اما تو گمشده‌ای شگفت در میان آنهایی، این گم شدن  درد دارد. آدم می‌خواهد از درد بگریزد تا به شیرینی آرامش برسد. کلا زیستن شیرین است. هر کس که نفس می‌کشد و حیات دارد، ادامه حیاتش را دوست دارد، حتی گاهی شاید برای آنها سخت هم باشد، ولی به شیرینی نفس کشیدن عشق می‌ورزد. حالا اگر کسی گم شود و بعد پیدا شود، حتما به این شیرینی می‌رسد، اما درد و داغ زمانی‌ست که امکان پیداشدنش نیست، گاه آدم گم می‌شودکه پیدا نشود. حالا راستی من کجا هستم؟

مجموعه یادداشت ها برای خسروی آواز ایران


 
هفته گذشته که وضعیت جسمی استاد شجریان وخیم شد و برای چندمین بار به بیمارستان منتقل شدند، یک یادداشت در روز 15 مهر، قبل از درگذشت ایشان نوشتم با عنوان «این جان نامیرا!» که در روزنامه همدلی منتشر شد و خبرگزاری ایرنا هم آن را باز نشر داد.و بعد از ملکوتی شدن روح آن جان عالی مقام، یادداشت دیگری را روز شنبه 19 مهر نوشتم با عنوان «صدای او، صدای ما بود»..... این یادداشت‌ها را در ادامه بخوانید.

 
ادامه نوشته