اسفند، یا بهتر بگویم زمستان، در حال جمع‌کردن وسایلش هست تا جای خود را به بهار بدهد. این رسم طبیعت است که یک فصل و ماه جای خود را به ماه و فصل دیگری که از راه می‌رسد، می‌دهد و این جابه‌جایی تا بیکران هستی ادامه خواهد داشت. مهم نیست در کجای این کره‌ی خاکی باشد، مهم اصل چرخش و دگرگونی‌ست و اصل اصیل جابه‌جایی... شاید در عالم انسانی هم بتوان این جابه‌جایی را به صورتی دیگر دید. مثل ما آدم‌ها که یک‌چند به هر دلیلی به دنیا می‌‌آییم و سپس جای خود را به نسل‌های بعد یا فرزندان خود می‌دهیم، گویی که طبیعت بیشتر دوست دارد «جوان‌تر» بمانند و مسن‌ترها جای خود را به «نورسیده‌ها» بدهند. هی این چرخه‌ی شگفت و دگرگونی و جابه‌جایی ادامه می‌یابد، حالا تا کجا را نمی‌دانم...شاید تا روزی که این کره‌ی خاکی با سنگی، شهابی، سیاره‌ای برخورد نکند، این دور - نه باطل- ادامه دارد؛ البته اگر سنگی به زمین بخورد و همه چیز در این کره‌ی خاکی از بین برود، در حقیقت ادامه همان چرخش و جابه‌جایی در منظومه‌ی هستی‌ست که چه بسا هر سیاره یا سیارکی باید جای خود را به دیگری بدهند و هی راه‌های طولانی تا ناکجاها را طی کنند. در حقیقت این چیزی که ما هستی‌اش می‌نامیم، با بافت زنده‌اش مدام در حرکت و شدن است. به نظرم هستی، همیشه در حال شدن است و طبیعی‌ست که هر شدنی هزینه‌ی خود را دارد و شاید برخی از این هزینه را ما بدهیم. این‌که این منظومه یا منظومه‌های دیگر چه هدفی از این چرخش، حرکت یا شدن دارند را نمی‌دانم. شاید فقط می‌توان گفت که می‌خواهند نو بشوند. فکر هم نمی‌کنم کسی به درستی دلیل آن را بداند و اصلا یقین داشته باشد که به کجاها می‌روند یا از کجاها می‌آیند. ضمن آنکه شک ندارم بشر بالاخره به این پرسش پاسخ خواهد داد که این همه کهکشان و منظومه‌های متفاوت تا کجاها می‌روند و شاید هم دریابد که این چرخه تا کی ادامه خواهد داشت. اگرچه واقعن نمی‌توان برای آن زمانی تعیین کرد و این را هم شک ندارم که نمی‌توان برای هستی- منظورم هستی کیهانی‌ست- نابودی و پایانی متصور بود، زیرا که پایان در هستی کیهانی معنی ندارد و چه بسا توهمی بیش نباشد و خنده‌دار هم باشد، که هست. مگر می‌شود هستی کیهانی پایان یابد، اگر پایان یابد به چه حالتی در می‌آید، زیرا هر پایان معمولا از حالتی به حالت دیگری در آمدن است، پس وقتی چیزی از حالتی به حالت دیگری در می‌آید، پایان ندارد. مولانا می‌گوید :«هیچ چیزی ثابت و برجای نیست- جمله در تغییر و سیر سرمدی‌ست...» حالا این سیر چنان ادامه می‌یابد که کهکشان‌هایی ساخته می‌شوند یا شکل می‌گیرند و بعد مثلا نابود می‌شوند و به گفته مولانا:«ذره‌ها از یکدیگر بگسسته شد- باز با شکل دگر پیوسته شد...» به هر حال این سیر همراه خودش تکامل را به دنبال دارد. در سیر تکاملی طبیعتا کسی دنبال معجزه‌ای نیست که به اصطلاح بگوییم که چیزی به کمال رسیده است. اساسا «کمال» برداشتی انسانی و تعریفی‌ست که انسان آن را خلق کرده است وگرنه در طبیعت کمال معنی ندارد. شاید گاهی گمان کنیم این شکلی که امروز انسان دارد، ترکیب کامل یا کمال‌یافته‌ای‌ست که از انسان اولیه شروع شد و سرانجام به ما رسید. اگر این نظر را به صورت قطعی بپذیریم، به نوعی نظر تکاملی هستی یا شدن را نقض می‌کنیم. از آنجا که میلیون‌ها سال طول کشید تا این شاکله‌ی آدمی ساخته شود، چه بسا باید میلیون‌ها سال دیگر منتظر باشیم و تحولات شکلی دیگری را از انسان را ببینیم. حالا این نظر من است... به هر حال،ما آدم‌ها هم وقتی می‌میریم، پایان ما دیگر به صورت انسانی نیست و یقینن هیچ نوع درک و فهمی نمی‌توان از زمان بعد از مرگ خود داشت. پایان ما خاک شدن است و جسم ما ذره‌ذره پوسیده می‌شود و در خاک حل می‌شویم و بدن ما به ذرات ریزی تبدیل می‌شود که دیگر هیچ نشانی از ما نخواهد بود، اگرچه برخی خوش‌باوری به نوعی زیست بعد از مرگ هم در بین مردم هست که نمی‌توان مانع خوشحالی آنها شد، بگذاریم آنها به این باور خوش باشند، ولی آنچه واقعیت زمینی و عینی دارد این است که به قول خیام« فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم/ با هفت هزار سالگان سربه‌سریم» یا «این سبزه که امروز تماشاگه ماست/ تا سبزه‌ی خاک ما تماشاگه کیست». به نظرم خیام به نوعی این چرخه‌ی مادی در هستی را باور دارد، نمی‌گوید وقتی مُردیم، دیگر چیزی از ما وجود نخواهد داشت، بلکه از روی قبر ما سبزه‌ای خواهد روییدکه آیندگان آنها را تماشا خواهند کرد، همان تصویری که ما امروز از سبزه‌های دیگران را تماشا می‌کنیم. در واقع این باوری‌ست که بعد از خیام به مولانا می‌رسد و او نظرش را به صورتی علمی‌تر بیان می‌کند که هیچ چیزی ثابت و برجای نیست.....داستان شدن و تحول و تکامل کمی دراز شد... بگذریم.

اسفند فقط نام است و طبیعت نام‌ها رانمی‌شناسد. برای طبیعت اسفند و فروردین معنایی ندارند، او کار خودش را می‌کند و این ما هستیم که گاه در اسفند خود می‌مانیم و حتی اگر فروردینی بیاید باز با همان روحیه زمستانی و اسفندی خود زیست می‌کنیم. و شاید بسیاری هیچ‌گاه با روحیه اسفندی نسبتی نداشته باشند و همیشه بهاری و اردیبهشتی باشند.

اسفند دارد می‌رود، چه غم‌ها که خورد یا شادی‌ها که نکرد یا کرد... ما آیا باید بدرقه‌اش بکنیم و برگردیم به فروردین سلام کنیم و به استقبالش برویم؟ برویم؟ نمی‌دانم...

با این حال، در باور آدمیان اسفند رفتنی‌ست و فروردین آمدنی...اسفند ماندنی نیست، این فروردین را چگونه باید نگه داشت...