عکس هایی از دیدار با سایه‌ی بزرگسایه، امیرهوشنگ ابتهاج، نام‌هایی که بیش از نیم قرن یا بهتر بگویم، نزدیک به 7دهه، مردم ایران این نام را می شناسند. سایه نامی‌ست که با شنیدن آن همه یاد شعر و سخنان زیبا می‌افتند، یاد غزل، یاد ترانه، یاد موسیقی. نمی‌خواهم بسان دوستان دیگر شرحی احساسی چندانی بزنم. تجربه زیسته‌ی کوتاه خود با او را بیان می‌کنم و این‌که چقدر برای من بزرگ و ستودنی است، ستودنی به نام انسان، انسانی که می‌تواند ترکیبی از رفتارهای خوب یا ناخوب هم داشته باشد... شاید برخی سایه را به نقد بنشینند و نگاهی به کارنامه او بکنند، ولی من کارنامه‌ی دیگری از او دیدم که با من بود و هست و خواهد بود...

من با شعرهای سایه زندگی کردم. شعرهایی که امید می‌دهند و عشق می‌آفرینند. غزل‌هایش چنان ترنمی دارد که گمان می‌کنی در جایی خنک نشسته‌ای و به کرانه‌هایی زیبا و دل‌انگیز چشم انداخته‌ای. شعر او، با هر شکل و معنا و فضایش، در درون خود پیامی از هستی را با خود دارند. شعر سایه، شعر انسان است و انسان در شعرهای او به شکل‌های گوناگون بروز و ظهور دارد.

برای من سایه همیشه بزرگ بود. همیشه حس می‌کردم که زیر سایه‌ی این درخت تناور ادبیات و تغزل می‌توان چنان زیست که روزهای رفته را جزیی از عمرت ندانی.

سال 64 در کلاس حافظ‌شناسی دکتر شفیعی کدکنی در دانشگاه تهران به عنوان مستمع آزاد می‌رفتم، وقتی نام سایه را از زبان ایشان می‌شنیدم، و این‌که جناب کدکنی چقدر با احترام و با تفاخر از سایه سخن می‌گوید، علاقه و توجه من نسبت به سایه بیشتر شده بود. جناب کدکنی نام سایه را چنان بر زبان می‌آورد که گویی نام یکی از قدیسان بود. گاه از او به عنوان یک حافظ شناس بزرگ نام می‌برد و صریحا با تفاخر می‌گفت:«آن حافظ‌شناس بزرگ...» عشق کدکنی هنگام بر آوردن نام سایه چون جویبار از زبانش جاری می‌شد.

سایه را اولین بار در سال 70 در کنسرت کامکارها در سالن آزادی تهران دیدم. به نظرم مردی آمد بلند بالا، با ریش بلند، که به همراهش چند تن بودند، از جمله دکتر شفیعی کدکنی. جناب کدکنی را می‌شناختم اما نمی‌دانستم که سایه در ایران است، به همین دلیل تردید داشتم که این آقایی را به همراه جناب کدکنی می‌بینم سایه‌ی بزرگ باشد. جلو رفتم، به یکی از جوانانی که همراهشان بود نزدیک شدم و از او پرسیدم ایشان سایه هستند. گویا به خاطر آنکه مراعات حال جناب سایه را کرده باشند، گفتند نه. ولی پاسخش قانعم نکرد. نمی‌شد دکتر کدکنی را همراه کسی دیگری به جز سایه اینجا دید... کنسرت شروع شدو آنها جلو نشسته بودند. مردم هم از سایه می‌گفتند و خوشحال از این که سایه را می‌بینند...کنسرت تمام شد...من پشت سرشان راه افتادم و این بار از خانم جوانی که نمی‌شناختمش و همراهشان بود پرسیدم: ایشان آقای سایه هستند؟ خانم لبخندی زد و گفت:«بله، ایشان سایه هستند.» رفتم جلو، به سایه سلام کردم و دستش را گرفتم که ببوسم، اجازه نداد. مرا چون کودکی در آغوش گرفت و سرم را بوسید. به ایشان گفتم:«جناب سایه ما با شعرهای شما زنده‌ایم.» بغلم کرد و گفت:«ممنونم. ما هم به عشق شما شعر می‌گیم.» خوش و بش ما چند دقیقه بیشتر نشد...

آن روز گذشت. گرمای آن دست مهربان و لبخندها و حس شگفتی که از آن دیدار به من دست داده بود، همیشه همراهم بود و هست... تا آنکه سال 84، اواخر خرداد، به اتفاق یکی از دوستان به منزلشان در خیابان ولیعصر رفتم... قبلا در باره آن دیدار ذیل تیتر«شاعر باید شعر خودش را بسراید.» نوشتم...وقتی زنگ منزلشان را زدیم، با گرمی در را باز کرد، پیراهن سبزی بر تن داشت و ریش بلند. کمی شبیه تولستوی شده بود... البته از نگاه من کم از تولستوی نبود... انگار که سال‌ها ما را می‌شناخت... به ما دست داد و رویش را بوسیدیم که ریش‌های بلندش آن را پوشانده بود. با خوشرویی ما را به سمت اتاق پذیرایی اش برد. چند عکس در اتاق سایه بود، انگار که آنجا می‌توانستی رد پای تاریخ ادبیات ایران را ببینی. عکس شهریار اغلب روبه روی ما بود. چند فریم از سایه و شهریار عکس گرفتم. خاطره آن روز را -سال 70کنسرت کامکارها- به ایشان یادآوری کردم. طبیعی بود که یادش نباشد. شاید مثل من جوان‌های زیادی بارها و بارها سایه را دیدند و دستش را بوسیدند و او آنها را نواخت.... البته کنسرت را یادش بود.... وقتی که این خاطره را برایش تعریف کردم و گفتم همیشه آرزویم بود شما را ببینم، خندید و با نوعی فروتنی گفت:من کاری نکردم که شما یا مردمی که به ما لطف دارند، بخواهند ما را ببینند.» تأکید هم می‌کرد که این حرفش از روی فروتنی نیست، می‌گفت فکر نکنید که دارم غلو می‌کنم یا فروتنی می‌کنم.من واقعا برای مردم کاری نکردم. بعد دنباله حرفش، خاطره‌ای را نقل کرد که جالب بود. ایشان گفتند:یک روز داشتم از خیابان ولیعصر به سمت پارک وی می‌رفتم، حس کردم پشت سرم صدای پایی و هن‌هن و نفسی هست، طرف آمد کنار من‌و در حالی‌که نفسش بالا نمی‌آمد، گفت: سلام جناب سایه، من توی اتوبوس بودم، داشتم می‌رفتم به سمت راه‌اهن، شما را دیدم پیاده شدم...سایه می‌گه بهش گفتم«پسرجان ممنون که زحمت کشیدی، ولی زندگی‌ات‌رو بکن، چرا از اتوبوس پیاده شدی، من که کسی نیستم، قابل این همه محبت و زحمت شما نیستم....»
سایه وقتی که این خاطره را برای ما تعریف کرد، من به ایشان گفتم:«جناب سایه شما به مردم تعلق دارید. مردم شما را دوست دارند.» ایشان گفت:«باور کنید بدون تعارف می‌گم، من کاری برای مردم نکردم، حالا یک شعری گفتیم...»

این نوع برخورد و فروتنی و این‌که هیچ وقت طلبکار مردم نیست، یا کاری برای مردم انجام نداده است، از همه کس، خاصه کسانی که در اوج شهرتند، برنمی‌آید. چه بسا شاعران جوانی که یکی دو دفتر شعر بیرون دادند یا حتی شاعرانی که کمی اسم و رسم به هم زدند، در برخورد با مردم چنان خود را در مقامی بالا و والا می‌بینند که سایه و حافظ و سعدی را هم شاید هم شأن خود ندانند. اما سایه مردمی را که به او علاقه داشتنند، احترام می‌گذاشت و معتقد بود که شایسته این همه تکریم و محبت نیست. در حالی که واقعا سایه شایسته هر نوع تکریم و احترام بود و هست و شک ندارم که سایه در جریان رودخانه‌ای تاریخ همیشه خواهد درخشید و آیندگان از او با تفاخر سخن خواهند گفت و امروزیان حتما تأسف نبود جان نازنین اش را خواهند خورد.

بیش از یک ساعت در کنار سایه نشستیم و از هر دری سخن گفتیم. از ایشان در باره یکی از مثنوی‌های بلندش پرسیدم. مثنوی بلندی که با مطلع:

روزگارا قصد ایمانم مکن؟/ آنچه می‌گویم پشیمانم مکن...

شروع می‌شود. گفتم:«گویا حضرت عالی این مثنوی را برای احسان طبری سروده‌اید.» کمی تأمل و تحمل کردند و گفتند:«من این شعر را در چند جا خواندم. خیلی از این مثنوی استقبال کردند...»در واقع با هنرمندی خواستند هم جواب مرا در لفافه داده باشند و همین‌که این شعر چقدر مورد استقبال مردم قرار گرفت.

ایشان علاوه بر آنکه به گرمی ما را پذیرفتند، در باره مسائل مختلفی سخن گفتند که البته همه آن موضوع‌ها حول محور ادبیات ایران و بخصوص شعر گذشت. از شعرهای خود گفت و از دوستان و هم‌دوره‌های قدیمش. دو نکته را ایشان در آن دیدار تأکید کردند، نکته اول: استاد سایه از خاطرات و گذشته خود سخن گفتند و روند نشر یک شعر را بیان کردند. ایشان می‌گفتند:«در دوران جوانی ما، وقتی شعری می‌گفتیم، سعی می‌کردیم قبل از انتشار شعر، آن را به دوستان خودمان که اهل فن بودند، بدهیم. من شعرهای خودم را گاه به کسرایی، شاملو و کسانی را که می‌شناختم می‌دادم و اگر شعر اشکالی داشت یا واژه‌ای را به نظر آنها مناسب نبود، به من می‌گفتند و اصلاح می‌کردم. این کار را دوستان من هم می‌کردند. آنها شعرشان را به من می‌دادند و من موارد لازم را یادآوری می‌کردم. ما در حقیقت کارهای خود را اصلاح می‌کردیم و هیچ نوع تنگ‌نظری‌ هم نبود.» نقل این خاطره و سخنان استاد سایه را به این دلیل مطرح کردم که به یک نکته کوچک و به ظاهر ساده و معمولی برسم و آن این‌که یکی از مشکلات امروز جامعه ادبی ما و بخصوص شاعران نسل حاضر این است، برای اغلب آنها، انتشار کتابِ شعر بیش‌تر از خودِ شعر و کار اهمیت دارد. اگرچه ممکن است مجموعه‌های شعر این شاعران جویای نام، از سوی مسئولانی هم خوانده شود، اما صرف تأیید کتاب از سوی سازمانی صادرکننده مجوز نمی‌تواند دلیلی بر قوت و قدرت یک مجموعه باشد. ضمن آنکه نیک می‌دانیم امروز خریدن کتاب و کلا وضعیت نشر در کشور با چالش‌های مختلفی دست به گریبان است، ولی تردیدی نیست که یکی از دلایل مهم عدم اقبال خوانندگان از کارهای شاعران جوان، علاوه بر ناشناخته‌بودن نام آنها، خام بودن اثر و گاه شاید شعر نبودن کارهای آنان است. اگر اپیدمی چاپ کتاب یا کتاب‌سازی فروکش کند و شاعران جوان 2 اصل مهم «نقدپذیری» و «دانش ومطالعه» را فراراه خود قرار دهند، شاید مجموعه‌های آغازین آنها در ابتدا به سختی راه خود را میان علاقه‌مندان به شعر پیدا کند، ولی تردید نباید کرد که کار خوب و اثری که اصول فنی، علمی و زیباشناسانه شعر را در خود داشته و حاوی فضا و فکر نو باشد، راه به خانه‌های خوانندگان، علاقه‌مندان و دل‌های دوستداران شعر باز خواهد کرد.
اما نکته دومی که استاد سایه در آن دیدار بیان کردند، بعد از پرسش من از ایشان بودکه گفتم:«استاد، شعرهایی که امروز از شاعران جوان می‌خوانم، احساس می‌کنم نمی‌توانم با آنها ارتباط برقرار کنم. آیا این مشکل من است؟ یا آنکه من فقط در شعر سایه و شاملو و کسرایی یا اخوان ماندم و نمی‌توانم با شعرهای دیگر انس بگیرم؟» استاد لبخندی زدند و گفتند:«نه، مشکل شما نیست، مشکل شاعران جوان امروز این است که آنها چیزی را که می‌خواهند بسرایند نمی‌توانند بیان کنند و بیشتر ادا در می‌آورند تا شعر دل‌شان را بگویند. تا زمانی که شاعر خودش نباشد و آن چیزی را که از دلش برمی‌آید، روی دفتر پیاده نکند، نمی‌توان با آن ارتباط برقرار کرد. شاعر باید خودش باشد و شعر خودش را بگوید.» این سخنان گرانبار استاد سایه‌ را اغلب به یاد می‌آورم و شعرهای شاعران جوان را مرور می‌کنم.

یاد سایه، یاد خورشید است که نور می‌دهد و گرم می‌کند و همزمان خنک می‌کند...سایه‌ای که چون خورشید در تاریخ خواهد درخشید...

نمایی از عکس های آن روز تاریخی: