سال 1404 و حسی که آدمی را زندگی میدهد
این روزها، یعنی همه روزهای ماه، چیزهایی نوشتم که انگار می خواستم با آن نوشتهها به نوعی خودم را از قیدوبندهای روزگار به صورتی خلاص کنم. این اولین مطلب سال 1404 من نیست. امیدوارم که آخرین مطلبم نیز نباشد.
سال 1404 به نوعی برای من انگار شبیه پارسال بود یا شبیه سالهای پیشتر. ولی نه، واقعن روز و هفته و ماه و سال برای هیچ آدمی شبیه گذشته نیست و از آینده هم خبر ندارد. این سال را به صورتی آغاز کردیم یا به صورتی آغاز شد که گویی انگار میخواست اتفاق خاصی برای من بیفتد که افتاد.
زمین جای زیباییست برای تجربه کردن و برای دیدن هر آنچه که به آن نمیاندیشی یا شاید گاهی انتظار آن را نداری. به همین دلیل است که زندگی زیبا هست و انسان دلش میخواهد که استمرار زیبایی را ببیند. اساسن زیبایی چیزی نیست که بتوان همیشه منتظرش بود، زیبایی جلوههای متفاوت و شکلهای گوناگونی دارد که مخیلهی آدمی را به بازی میگیرد. زیبایی زندگی قرار نیست که فقط گل و بلبل یا تماشای محبوبی و معشوقی باشد. گاهی تماشای یک سنگ یا دیدن تنه درخت افتادهای میتواند موجب تماشایی یا جلوهای شگفت شود که حس زیبایی آدمی را برانگیزد. حس زیبایی با خودِ زیبایی متفاوت است. زییایی در وجود یا بخشی از چیزیست اما حس زیبایی در ذهن آدمیست. اگر ذهن آدمی نتواند حس زیبایی را برای خود ایجاد کند، نمیتواند هیچ چیزی را زیبا ببیند یا زیبا بینگارد. زیبایی، انگاشتنیست، بودن یا دیدن آن بخش دوم قضیه است.
حالا برای ما هم سال 1404 با تمام بدبختیهایی که هر روز بر سر و جامعه مثل باران میبارد، ولی زیباییهایی را هم داشت. اگر آدمیان زیبایی هستی را نبینند، کاری جز غم خوردن نخواهند داشت. گاهی برخی آدمها حتی هنگام غمخوردن ذهنشان به گونهایست که شاید چیزی را در میانه زیبا ببینند.
زیبایی را حس آدمی میآفریند. این ذهن آدمی است که میگوید چه چیزی زیباست یا چه چیزی زیبا نیست. تازه، این ذهن دز هر محیط آموزههای خاص خود را خواهد داشت و بر اساس ذائقه محیطیست که زیبایی را برای خود تصویر یا تصور میکند. طبیعیست که ما هیچ غمی را زیبا نخواهیم دید، یا هیچ بلایی زیبا نخواهد بود، اما زیبایی در همهی عرصهها حضور دارد و خود را بر ذهن و هوش و حواس و احساس آدمی تحمیل میکند، به همین دلیل است که گاهی دیده میشود در مراسم تدفین کسی، فردی از بستگان متوفی در گفتوگو با حاضر دیگری میخندد. شکی نیست افرادی که آنجا حرف می زنند و میخندند سوگوار برای متوفی خواهند بود، ولی بخشی از ذهن آنها که به زندگی و زیبایی در ناخودآگاه خود فکر میکنند به جای سوگواری مدام لحظهای تبسم یا خندهای میکنند. حس خندیدن بیتردید زیباترین حسهای آدمیست. همین حس هست که همه چیز را میتواند زیبا ببیند. وقتی این حس نباشد، هیچ چیزی ازنظر آن فرد زیبا نخواهد بود. زیبایی در حس آدمیست.