اصلا چه روزها و چه شب ها

انگار قرار نیست خبر وجود نداشته باشد و انگار قرار نیست در بی خبری بمانیم و بتوانیم با حسی از بودن در کنار درختی نفس بکشیم. اتفاق ها ما را مچاله می کنند و ما در میان اتفاق ها، نه از سر میل بلکه از روی اجبار، به نفس نفس می افتیم. وقتی که تلویزیون را روشن می کنی، خبری از شادی نیست. اصلا و انگار، گویی که رسانه ای در جهان به جز اضظراب و استرس خبر شاذ و نابی ندارند. یا جایی را بمباران می کنند یا قرار است که جایی بمباران شود یا جایی بمباران شده است. این راز نیست، بلکه موضوعی ست که انگار باید اتفاق بیفتد.

ما مثل نباتیم، روییده می شویم

عجب..... امروز داشتم مطالب گذشته ام را مثلن بررسی می کردم که دیدم متاسفانه در سال 403 یک مطلب بیشتر بارگذاری نکردم. یعنی واقعن در این سال هیچ موضوع مهمی نبود یا واقعه ای اتفاق نیفتاده بود که من چیزی در باره اش ننوشتم، واقعن عجیب است. جز همان موشکی که شلیلک شد و من انگار جوزده شدم و در باره حس و حال آن روز چیزی نوشتم، گویا در کشور واقعه ای نبود که مرا تحت تآثیر قرار دهد. نه، واقعن این جوری نبود. خیلی وقایع و موضوع هایی بود که در سال 403 اتفاق افتاد که واقعن مرا منقلب کرد، ولی این که چرا ننوشتم مسئله مهمی بود که.... بگذریم. اما این که یک مطلب در پایان سال 402 بود که اسفندماه نوشتم. انگار که من هم دارم مثل درختان در زمستان ها به خواب می روم و این بهار است که مرا به شوق نوشتن وامی دارد. عجیب است... واقعن عجیب است... ویژگی درخت گرفتن و چون درخت بودن البته که خیلی خوب است آدم بتواند مثل درخت باشد. به هر حال خوشبختانه باز اسفند آمد و باز من هوای نوشتن کردم. البته یک چیزی را بگویم و آن این که از شما چه پنهان که من گاهی برای خودم در منزل و بیشتر در گوشی شخصی ام می نویسم. یک نوع نوشتنی است که قرار است دفتری بشود. آن نوشتنی ها را نمی شود اینجا بارگذاری کرد. نه آنکه مشکلی داشته باشد یا اگر منتشر شود برای من مسئله ای باشد. ولی آن متن ها در جای خود بارگذاری خواهند شد، ولی اینجا دلم می خواست که بیشتر و بیشتر بنویسم. اصلن نوشتن توی این وبلاگ انگار برای من مثل زمانی که در روزنامه ها- خصوصا روزنامه همشهری- مطلب می نوشتم، لطف دارد. انگار که این نشریه 300هزار بیننده و خواننده دارد. اینجا نه می شود چیزی را به خورد مردم داد که رنگ و بویی از حقیقت نداشته باشد، نه آنکه می توان حرفی زد که باعث دردسر برای خودم یا برای مردم شود.

به هر حال، راستش من اگر می خواستم امسال چیزهایی می نوشتم، که باید می نوشتم، خیلی حرف ها و دیده ها و حتی سفرها بود که می توانست هم سفرنامه باشد و هم مسائلی از تجربه. ولی متاسفانه ننوشتم.

حالا که دارم مثل درخت جوانه می زنم و به بهار نوشتن فکر می کنم، امید دارم که بتوانم بعد از جوانه، برگهایی هم روییده شود و با بهار همداستان شود. ما درختیم. باور کنید که ما مثل درختیم. اصلن ما مثل نباتاتیم. آنها عمرشان به چند روز یا ماه بیشتر بند نیست، ما گمان می کنیم که مثلن عمرمان بیشتر از آنهاست، ولی در چشم گیتی یا جهان هستی عمر ما مثل عمر همان نباتات در اصل کوتاه است، ولی چون آن را درک نمی کنیم، می پنداریم که با 80 و 90 100 یا حتی 120 سال عمر زیادی کرده ایم، نه قربان، ما مثل نباتات عمر کمی داریم. آنها بعد از رویش بهاری یا پژمرده می شوند یا توسط انسانها و حیوانات خورده می شوند، اما آنها بهار سال دیگر دوباره می رویند، ولی ما دیگر نمی روییم. ما دیگر روییده نمی شویم. ما تمام می شویم. درست است که جوانه می زنیم و رشد می کنیم و شاید هم شاخ و برگی بزنیم، اما جای تأسف است که دیگر روییده نمی شویم. حالا می خواهم که پیش از بهار کمی روییده شوم، شاید بتوانم جوانه بزنم، شاخ و برگ بدهم، بعد هم با بادی کم جانی از خزان، به کنج خیال و هستی خود بخزم.