خوانش جدید اشعار تبری نیما(5)
گُلِمْ گُلِمْ، مینازِنینْ جوُنَّّکا
فدای گاو نر نازنینم بشوم
کَلاجْ کَلاجْ، میگُسَنِ وَرِکا
ای بره سیاه گوسفندم
دُنی میتَپْ، وُنِ میوُنْ میلِتْکا
دنیا توپ من است و باغم درون آن قرار دارد
ری ری کُمُّ، دَرِ کُمُّ مُنْ تَپْکا
نمنمک دارم توی باغم توپ بازی میکنم.
خوانش
با آنکه بیشتر دوران زندگی نیما در شهر گذشت و شاید کمتر از یک چهارم عمرش را در روستای یوش بود، با این وجود علیخان اسفندیاری در شعر تبریاش یک روستازاده تمامعیار است که همه زیروبمهای زندگی دامداری یا کشاورزی منطقهاش را خوب میشناسد. «جونکا» یا گاو نر، برای دامدار یا گالش(کسانی که گاو پرورش میدهند) ارجحیت خاصی دارد. جونکا قلب رمه گاو محسوب میشود و هر چه که یک جونکا قوی، خوشصدا و درشتاندام باشد، گالش به آن مینازد و فخر میفروشد. این حس را نمیتوان درک کرد، مگر آنکه گالشی کرده باشی، یا آنکه با گالشان حشر و نشر داشته باشی و از احساسات و علایق آنها باخبر باشی. نیما هم جونکای خود را دوست دارد و در عین حال گوسفندانش را نیز نوازش میدهد. در بعضی مناطق «گُلِمْ گُلِمْ» به صدای قوی ولی آرام آرام گاو نر گفته میشود و کلاج به سگ نگهبان گله میگویند. حال اگر اینجا منظور نیما از کلاج همان سگ گله باشد، خیلی عجیب و دور از ذهن نباید باشد، چون سگ گله برای گلهدار یک حامی و پشتیبان محسوب میشود که از گوسفندانش نگهبانی میکند. با این حال نیما همه اینها را خوب میبیند ولی میگوید که باغ من در میان این دنیا قرار دارد و من در آن مشغول بازی هستم یا دارم زندگی را به بازی میگیرم.
***
تیرْماه بیمُو وِ سیزدِه شوُ، می دُمّالْ
تیرما(آبان) تبری آمد و سیزهشو هم در پیاش
آی سبزعلی بِروُ بَپُرسْ مُنِ حالْ/ای سبزعلی بیا بپرس حال من چگونه است
ویِشهی وَرْ گالِشْ دَرِ زَنُّ خالْ/ گالش در میان جنگل دارد، شاخههای درخت را قطع میکند.
کوُهِ میوُنْ نیما دَرِ گیرْنُ فالْ/ نیما در میان کوه مشغول فال گرفتن است.
باورهای مردم مازندران، خصوصاً منطقهای که نیما در آن زندگی میکرد، به دلیل بکر بودن جغرافیای آن کمتر دستخوش دگرگونیشده است. یکی از آیینهایی که در آن زمان در مناطق کوهستانی مازندران اجرا میشد، «تیرماسیزهشو» بود که نیما در این شعر از آن یاد میکند. «تیرما» چهارمین ماه تبری است، که در شب سیزدهم آن در برخی مناطق نوجوانان در دستههای کوچک 4یا 5نفری شعرخوانان به عنوان لالشو به منازل مردم میرفتند و با چوب نازکی که در دست داشتند، همه افراد خانه حتی دیگر موجودات را به آرامی میزدند تا صاحبخانه و دیگر موجودات از بلای یک سال آینده مصون بمانند. البته در برخی مناطق بچهها دستمالی را به خانه صاحبخانه پرتاب میکردندو صاحبخانه موظف بود که داخل دستمال را با خوراکی یا انعام نقدی پر کند و به آنها برگرداند. ضمن آنکه در این شب مردم در منزل یکی از بستگان یا بزرگان فامیل جمع میشدند و شعر میخواندندو فال میگرفتند. نیما هم این رسم را میشناخت و میگوید که در میان کوه در شب تیرماسیزهشو مشغول فال گرفتن است. نیما بسیاری از باورهای بومی را بیشتر در شعرهای تبریاش بیان میکند و در اشعار فارسی این نمادها کمتر حضور دارند. دراین شعر نیما البته یکی دیگر از شیوههای زندگی دامداران یا گالشها را بیان میکند. گالشها برای حفظ مرتع خود یا احشام خود سعی میکردند که به وسیله سرشاخههای درخت که به آن خال هم میگویند، پرچین درست کنند تا هم حریم مرتعشان را حفظ کنند و هم از مانع خروج دام از مرتع خود شوند. «خالدوسن» یا خال بستن بخشی از کارهای گالشها بود که معمولا در انجام آن به همدیگر کمک میکردند.