برگها قدم میزنند
صبح امروز، بعد از یک روز بارانی، بارانی که دیروز هوای آلودهی تهران را کمی کاهش داد، شنیدن صدای پایی مرا به خود آورد. پارک درهی پونک، کمی خلوت بود... در فاصله 60-70متری من از جلو و عقب کسی نبود، ناگهان حس کردم پشت سر من صدای پاییست... از آنجا که چند ثانیه قبل پشت سرم را نگاه کرده بودم و کسی نبود، با شنیدن صدا تعجب کردم، برگشتم نگاه کردم... کسی پشت سرم نبود.. چند قدم دیگر برداشتم، باز صدای پای خاصی را شنیدم، این بار دیدم که پشت سرم برگی در حال حرکت است... لحظهای ایستادم. نگاهی به برگ خشک درخت چنار کردم...انگار این برگ از پاییز گذشته سعی کرد همچنان زیر پای درختان بماند و جای دیگری نرود... آها پس تو بودی، برگ تنها...
برگها پای راه رفتن دارند، فقط کافیست کسی آنها را هل بدهد و به جلو براند...
این برگ که از برف و بوران زمستان جان بهدر برد و زیر دست و پای درختان ماند، حالا مثل من در حال قدم زدن است، برگ تنها بود، مثل من...اما امروز باد صبحگاهی او را به داخل پیادهرو کشاند و او هم کشانکشان گویی که میخواست دوباره به زیر پای درختان برود، پشت سرم راه افتاد، به رسم ادب ایستادم و رفتنش را تماشا کردم، از من فاصله گرفت و جلوتر رفت و صدای زیبای پای او که دیگر شبیه خشخش نبود، بلکه شبیه صدای کفشی بود که کسی داشت آن را به زمین میکشاند، سکوت پیادهروی پارک را میشکاند... باد کمی سرعتش را بیشتر کرد و برگ هم دوباره به سمت درختان رفت و روی خاک و گل پای درختان چنار نشست... همین...