نيما از يوش تا تاريخ(2)
نيماگريهاي نسل جديد
پرتاب در موازات شعر امروز عليه شعر امروز
ا(حسان مهديان شاعر و نويسنده)
شعر را از هر نقطه كه آغاز كنيم لاجرم به نيما ميرسيم. يعني نيما ضرورت و تداوم جرياني ادبي و فرهنگي است كه شعر ما آن را پذيرفت و در يك روند قابل تحليل سبكها و گونههاي مختلفي را زايش كرد كه نه فقط بر تفكر شاعران نوپرداز و خلاق امروز موثر افتاد، بلكه آثار شاعران نوقدمايي را نيز دستخوش تحولي مشهود در زبان و فرم و زيباييشناختي كرده است.
اگرچه عبور از نيما غير ممكن نيست؛ اگر چه گذشتن از وضعيت نيما اقدام غيرقابل باوري نيست؛ اما همه آنچه در تحولات بعد از نيما رخ ميدهد در بستر نظريههاي نوانديشانه و تحولخواهانه نيمايي است و نسل جديد با وجودي كه احتمالا مدعي عبور از نيما باشد، باز هم نيماييگريهايي به سبك و سياق خود دارد. تاكيد ميكنم نيماييگريهايي با سبك و سياق خود!
بي گمان نيماييگري تابع شرايط زباني و مناسبات زماني و مكاني است. بهطور كلي نيما در شرايطي كه سويههاي صنعتي شدن در منطقه تيزتر شده و تمدن فقط از زاويه كارخانهها و صنعت و سرمايه قابل سنجه بود، ريختشناسي تازهاي از شعر را؛ از دل كوهستانهاي يوش طرح كرد و شعر را در وضعيتي جديد و جهشي به ديد همگان قرار داد و همين است كه خود او گفت: غربال به دستان از پشت سر ميآيند.
اشعاري كه بعد از نيما (مقصود بعد از طرح نظريات نيما است) در قالب سبكهاي نو منتشر شدند، بيگمان تحت تاثير نوآوريهاي خلاقانه و جسارتهاي اين فرزند كوهستانهاي مازندران قرار داشته است و حتي امروز نيز از آن گريزي نيست. به جرات ميگويم اعلاميه «من ديگر شاعر نيمايي نيستم» خود تحت تاثير آموزههاي نيما يوشيج است! و همچنين راهكارهاي موسوم به «پسانيمايي» نيز در بستر انتظار نيما از نسلهاي بعد از خود قابل تعريف است و دقيقاً به همين مناسبت ما اجازه نداريم نيما را تقليل داده و در حد و اندازههاي خود درآورده و از او ياد كنيم يا او را در زمانهاي گذشته جا بگذاريم!
بديهي است ادبيات معاصر اين اجازه را به مدعيان نداد كه از نيما يوشيج شاعري تخليه شده و كوچك در حد و اندازههاي محدود به زبان، گويش، زمان و مكان معرفي كنند كه حتي در طي اين چند دهه قدرت قد كشيدن نداشت!
در حاليكه نيما شاعري با ظرفيتهاي بينالمللي است، اگر چه نوستالژي خاصي به سرزمين مادري داشت و تلاش كرده است تا اصطلاحات و واژگان تبري را براي كشف ظرفيتهاي تازه به شعر فارسي ملحق سازد، يا اينكه نوعي اوزان جديد را به شعر ما وارد كرد كه به وزن نيمايي شهرت يافته است و در واقع راه را به همه قوميتهاي منطقهاي و همه باورهاي خرد و كلان نشان داد تا اهميت نگاه بومي و زيستبومها را امروز از زبان انديشمندان معاصر نيز بشنويم و از قلم آنها نيز بخوانيم. اما نيما در هيچكدام از اين اتفاقها خلاصه و محدود نميشود.
«نيما در جواني شعرهايي سرود كه مايه ديني دارند و در شعرهاي دوره بعد و بويژه در( شعر نو) اومانيسم مدرن را نيز مشاهده ميكنيم. شعر نيما اساساً شعر دردمنديست؛ بيانگر دردها و حسرتهاي شاعري مردمگريز كه مثل جانوري زخمي در تنهايي در گوشهاي زخمهايش را ليسيد» و «نيما رسالاتي هم نوشته كه بيان نظري مسائلي است كه به ذهن او ميرسيد؛ مثل ارزش احساسات؛ حرف همسايه؛ تعريف و تبصره.... نيما در اين رسالهها نكتههايي به راستي تازه را بيان ميكند كه در فضاي بحث و نقد ادبي ما تا آن روزگار بيسابقه بوده است.»(1)
در شعر و انديشه نيمايي جزءنگري بر هر نگاه كلان بيزمان و مكان برتري يافت تا بر ظرفيت معناي واژگان بيفزايد و مهمتر اينكه سرعت تغييرات در فرايند شعرهاي بعد از نيما به اندازهاي است كه امروزه گونههاي شعري موجود را بنا به فرصتهاي تكنيكي و ظرفيتهاي پيشنهاد شده نام گذاري كردهاند. در حاليكه دوران پيشانيمايي بيش از يك قرن بين هر اتفاق و رويداد ادبي فاصله بود.
جهان مشترك شعر امروز و نيما ظرفيتهاي خيرهكنندهاي دارند، مثل رابطه ادبيات با زمان و تاريخ و رويدادها و ابژگي و... خصوصياتي كه به شكل واقعاً حيرتانگيزي با درك دلايل اين نيازمندي مشترك (نيازمندي به خوانش تاريخ و رويدادهاي نظري و رخدادهاي آن)؛ همزمان دچار نوعي گسست ريشهاي است.
نسل امروز كه خاطره دگرگونيهاي انقلابي و در پي آن 8 سال جنگ را دارد، تاريخ را از نقطهاي كه ايستاده است مرور ميكند و نسبت به آن كنشگرانه عمل خواهد كرد و از اين سرمايههاي تاريخي به سادگي عبور نميكند.
فرايندهايي كه منجر به تغيير شدند هرگز نميتواند تصميم يك شخص يا حزب يا يك جريان فكري خاص باشد، بلكه رخدادها و تجارب اين روند موجب شد كه نسل امروز با واكاوي گذشته به تحريف و به نقايص و حتي در مواردي به غير عقلاني بودن تاريخ نگاشتهها برسد و سعي كند در آن متناسب با مناسبات امروزي تغيير ايجاد كند.
اين موضوع در شعر به خوبي مشهود است و اين ساختار جديد ايجاب ميكند تا در روابط موجود تجديدنظر كند، در نتيجه در شعر امروز اين تغيير را ديدهايم
مانده از شبهاي دور/در مسير خاموش جنگل/سنگچيني از اجاقي خرد/اندرو خاكستر سرد/همچنين كاندر غباراندوده انديشههاي من ملالانگيز/طرح تصويري در آن هرچيز/داستاني حاصلش دردي (نيما يوشيج – اجاق سرد)
***
اصلاً از وقتی شروع میکنم که تمام کردم
نقطه آغاز همین جاست/ پس چادر میزنیم تا…/ حالا ما را به هر چه…/ گوش عملی خوب.شنود/ هر چه بسمالله بیاوری رفتنی نیست/ جنی که من باشم/ ( سيد بهروز سبز ساروي)
همانگونه كه اشتراكات حيرتآور است ميبينيم كه تفاوتها خيره كنندهاند و به جد شاعران نسل تازه با اينكه ميدانند تمام شرايط و مناسبات زمان و مكان تغيير كرده است اما به نظر ميرسد گريزي از خلوت نيست، همه آن رنجها را به خلوت خود آورده و اگر نيماي بزرگ زخمهايش را در كنج خلوت ليسيد، آنان بهطور كلي خرد كرده و تبديل ميكنند! ملاحظه ميكنيم كه عناصر شعري نيما را به دار ميكشند.
بهطور كلي نميتوان پذيرفت بدون بازنگري در يك فرايند انديشگي ميشود اين تفاوتها در بنياد زبان و رفتار زيباييشناسي برون داد و با اينكه گفته ميشود شعر نوعي سازمان دادن جهان است، در حاليكه نيما در فكر ساختمان دادن به شعر فارسي است، امروز اين ساختمانها را هم دستخوش زلزلهاي مخرب ميبينيم كه دگرگونيهاي بسياري به خود ميبيند. و اين ميتواند ساختمان تازهاي باشد. ميتواند مبدأ تحولي باشد يا.... در آينده باز شاهد آن خواهيم بود
همانگونه كه توازن قوا در موقعيتهاي جغرافيايي و استراتژيك و قدرتهاي تعيين كننده نظامي و آلترناتيوهاي سياسي تغيير كردند و جهان از حالت مشهود دو قطبي به سمت تك قطبي رفت. امروز به نظر ميرسد اين جهان سرش به سنگ خورد و قطبهاي تازهاي شكل گرفتند كه تكتازيهاي قدرت در جهان هم ديگر مقدرات را در پهنه زمين تعيين نميكند. اين تغيير در شعر جهان و ايران در وسعت و يك بيكرانه زيباييشناختي به سازوكارهايي مبدل شد كه ريخت تازهاي به خود گرفت، يعني جهاني كه در تلاطم و گيرودار و بگيرو ببند است، تن به سامانهاي تثبيت شده نميدهد و جهان شعر نيز در اين فرايند پيشنهادهاي خود را داده است. دنياي مجازي و شعر در بستر اينترنت نيز از اين قاعده مستثنا نيست و اين فرايند را شامل ميشود كه نيماييگريهايي به سبك و سياق مجازي در آن ديده ميشود، حتي «ريز موضوعات» در «شعر ارتعاش» يا فرايند ارتباط در «شعر ديجيتال» و... را در بستر نيماييگريهاي نسل جديد ميتوان قابل تعريف دانست!
تحول در طول و عرض شعر از مقطع نيمايي تا به امروز با نيماييگريهايي آميخته است كه بيگمان خوانش نسل جديد ما از نيما و شعر نيمايي است، اگر چه ممكن است نقدهايي نيز بر آن وارد باشد.
مثلاً در مقابل مونيتور نشسته و در حال ديدن يك فيلم سينمايي هستيم ممكن است كسي از ديالوگهاي سرنوشتساز در اين فيلم متعجب شود و ديگري بگويد اصلا اين هنرپيشه براي اين نقش مناسب نبود و شخص سوم بگويد اين كارگردان هميشه در فيلمهايش مخاطب را دچار سردرگمي ميكند و او را به فكر واميدارد و سرانجام در يك رويه همذاتپندارانه؛ همگي آنچنان جذب فيلم هستند كه... ناگهان كسي از راه برسد و بگويد اگر به فكر ناهار هستيد لطفا وسايل اضافه را به خريداري كه در كوچه است بدهيد تا بشود چيزي خريد و خورد!
ملاحظه ميفرماييد كه بعد از آن همه «وهم» و «اغراق» و از خود بيخودي چنان به واقعيت دردناكي ميرسي كه لحظات بينظير فيلم مورد بحث هم به زهر ميماند! و شايد در آن از ياد ميرود و در مقابل يك واقعيت تلخ رنگ ميبازد.
شعر امروز درك واقعيتهايي است كه از دريچه زيباييشناختيهاي متكثر برآمد خواننده را ناگهان در مقابل همان گرسنگي سطرهاي بالا خواهد رساند و اينجاست كه گريزي از اين اتفاق نيست، بايد با رخدادها آنگونه كه هست روبهرو شد.
اینجا جای غریبی است برادر!/ پیشانی بندها نازکتر شده/ و ابروها / و خیلی چیزها نازکتر از پنجاه و نه خرمشهر است / مد لاغری بدجوری به جان جغرافیا افتاد/ اتحاد جماهیر شوروی یادت هست؟/ اما غیر از نفت هفتاد دلاری خبر مهم دیگر این که
موهایم به اندازه مرگ دو برادر سفید شدند/ به آسمان تهران حساسیت دارم / و ابرهای پنج شنبه چشمهایم را میسوزاند/ از خدا.توانم / از شما که میتوانم پنهان کنم / مثل اسب پیری که دیگر خاصیتی ندارد / روی این صندلی چرخدار / پا به پای پیادهروهای لاکپشتی / همیشه به اینجا که میرسیم / سفیدنویسی را بهانه میکنیم/ (محمد لوطيج)
***
هیس!
احتمالا خیلی جاها را تاب میدهند/ خیلی از تابها در مغز بادام/ در باغهای چای/ شاید بین دندانهای این دایناسور / حتی بهاری که ناگهان.آید / یک جای دلم خالی شد/ یک جا که همه مرغها را / برای تولد دندانهایت/ میگویم بروند/ تا این چادر سفید به تکلیف مدرسه بخندد/ خندید/ اما چشمانم برای تمام شدن کسوف بیقرارند./ (ليلا مشفق)
اين مسأله را نبايد فقط در ميان نويسندگان و توليدكنندگان شعرفارسي جست، بلكه خصوصيتي است كه حتي منتقدان فرامنطقهاي و جهاني را نيز در خود گرفت، مثلا در نيويوركتايمز «ميچيكو كاكوناني» كه يك زن ژاپني به عنوان منتقد قلم ميزند و به بيرحمي شهرت يافت، حتي براي اين نقدهاي تيز دو بار برنده «جايزه پوليتزر» (2) شد.
اين منتقد كه به دليل بيرحميهاي منتقدانهاش شهرت جهاني دارد، آنقدر منزوي و گوشهگير است كه حتي ناشران كهنه كارهم قيافه اش را نديدهاند.
اگر به مقوله شعر برگرديم و بخواهيم با توسل به چند جمله ساده اين بحث را ببنديم، بيشك و بايد انتظار داشت بر مبناي آنچه مناسبات و موقعيتهاي زمان و مكان و متغيرهاي جديد خوانده ميشود شاهد تغييرها و دگرگونيهايي تازه در شعر امروز باشيم، رويكردي كه در خود يك تهاجم را شاهد است و در نماي « شعر امروز» عليه «شعر امروز» بروز مينمايد. شعري كه به نقد شعرهاي گذشته و حتي حال و در موازات خود در يك روند غير معمول در درون متن نيز ميپردازد.
شامگاهان كه رويت دريا / نقش در نقش مينهفت كبود / داستاني نه تازه كرد به كار / رشتهاي رست و رشتهاي بگشود / رشتههاي دگر به آب ببرد / (نيما يوشيج – داستاني نه تازه)
-پینوشتها به دليل كمبود جا در نشريه چاپ نشد.

طرز نيمايي در ادبیات نوین
سارا رضاپور- دانشجوي دكتراي زبان و ادبيات فارسي دانشگاه شيراز: هيچ ترديدي نيست كه نیما از برجستگان ادب فارسی است که امروزه نامش بر پیشانی شعر مدرن فارسی میدرخشد. شعر معاصر در 3 حوزه نیمایی، سپید و موج نو همچون جویباری به جریان خود در حوزه ادب معاصر ادامه میدهد، اما راه و رسم نیما طرفداران بیشتری دارد. آنچه نیما را به عنوان پرچمدار شعر نو مطرح میکند و جریانسازی شعر جدید را به او منتسب میسازد، همین تحول و دگرگونی در محتوا و درونمایه شعر است؛ وی به لحاظ شکل و محتوا، شعر معاصر را به اوج خلاقیت هنری خود رساند و جریان ارتجاعی دوره بازگشت ادبی را به دور انداخت و طرحی نو آفرید. نیما به لحاظ مضمون، مفاهیم جدیدی را وارد شعر فارسی میکرد مانند: درک حضور دیگری و چند صدایی، پرداختن به انسان و همه ابعاد و گستره وجود آدمی، طبیعت دوستی و سعی در برقراری رابطه بین انسان و طبیعت.
ناگفته نماند که نیما با وارد کردن مفاهیم جدید از مفاهیم متعالی که گذشتگان هریک به مقتضای دوره و وضع اجتماع به آن چشم داشتهاند نیز غافل نمی شود و خطهای پر رنگ اندیشه و آرمانهای درست شعر سنتی را نیز در دفتر خویش جای میدهد مانند تاکید بر شعر متعهد و ملتزم، مدیحهسرایی نكردن، شعر ضد استبدادی و مبارزهطلبانه که در اشعار سمبولیکش به چشم میخورد. نیما برای القای این مفاهیم از تکنیکهایی سود میبرد تا بر نفوذ کلامش بیفزاید؛ مهمترین این مؤلفههای تکنیکی را که در آثار تئوریک خود به آنها اشاره میکند و در آنها به دنبال یک «میدان دید تازه» است، میتوان به این صورت طبقهبندی كرد: تخمیر در اشیا، عینگرایی -ابژکتیویته – در مقابل ذهنگرایی –سوبژکتیویته – ی قدما، وصف و روایت.
نیما در حوزه ادبی و بویژه شعر راهی گشود که بعدها از سوي اخوان، شاملو، فروغ و دیگران هموار شد و امروزه به عنوان «طرز نیمایی» پذیرفته شده است؛ حتي میتوان شعر سپید و موج نو را نیز 2 طفل کوچک مادری برومند از شکل و راه نیما دانست. با کمی تیزبینی و نگاه موشکافانه به تفکرات و اندیشههای نیما در کتابهای ارزش احساسات، نامهها و حرفهای همسایه درمییابیم که پشت هریک از این تغییرات عینی، فلسفهای نهفته است، زیرا نیما آگاهانه و در مسیر رسیدن به هدف نهایی خود یعنی شعر نو که میدان دید تازهای را دربر میگیرد، این تغییرات را صورت داده است. نيما ميگويد:«من نوک خاری هستم که طبیعت مرا برای چشمهای علیل و نابینا تهیه کرده است؛ مقصود من خدمتی است که دیگران به واسطه ی ضعف فکر و احساس و انحراف از مشی سالمی که طبیعت برایشان تعیین کرده است، از انجام آن گونه خدمت عاجزند.»

یکی از ایرادهایی که میتوان بر شعر دیروز گرفت، برتری قراردادهای از پیش نهاده شده عروضي و آرايهاي بر نیت مؤلف است؛ یعنی شاعر آنچه را که مینویسد، همه آن چیزی نیست که میخواست بگوید. شاعر یک معنا و مفهوم ذهنی پیش از نگارش دارد. اما در حین نوشتن، عناصری مثل وزن، ردیف و قافیه، از داخل شعر به هدایت معنای شعر پرداخته، شعر را به جاهایی میبرند که با نیت مؤلف هیچ نسبتی ندارد. این گزاره تا حدودي اهميت تصادفنویسی و نگارش خود به خودی را، كاهش ميدهد. به عبارت دیگر بخشی از نیت مؤلف در برابر وزن و قراردادهای از پیش نهاده شده دیگر، به نفع اقتدار مؤلفههای مورد اشاره حذف میشود. چنان که میدانیم، در شعر کلاسیک بخشی از واژهها و به تبع آن ساختار نحوی و معنایی متن، به واسطه سلطه نظم احضار میشوند. وزن عنصر تعیین کنندهای محسوب میشود. در اين حوزه ذهن پرورش یافته و ورزیده شاعر فقط میتواند بهترینها را بر گزيند، اما نمیتواند اقتدار وزن را زیر سئوال ببرد.
تغییر و تحولاتی که نیما در وزن شعر انجام میدهد، اولین تفاوتی است که چشم و گوش مخاطب با آن روبهرو میشود. بخصوص ذهنی که با وزن بستهبندی شده شعر قدیم خو گرفته باشد. شعر نیمایی اساس افاعیل عروضی شعر قدیم را میپذیرد، اما اختیارات بیشتری برای شاعر قائل میشود. در شعر نیمایی قرار است مصرع و بیت بر اساس اقتدار بيچون و چراي وزن شكل نگيرد و سطرها به صورت مکانیکی تمام نشوند، بلکه هر جا سخن به پایان رسید، مصرع یا سطر تمام شود. قافیه هم باید زنگ مطلب باشد که علاوه بر نقش موسیقایی، به کمک معنا و ساختار شعر بیاید.
از لحاظ ساختار ظاهری، بلندی و کوتاهی مصراعهاي شعر نيمايي، بارزترین تفاوت ظاهری آن با شعر کلاسیک است. نیما همان گونه که در نگرههایش مینویسد، میخواهد مصراعها را -که در شعر کلاسیک به اقتضای یکنواختی وزن شکل میگرفت- به اقتضای معنا به پایان برد: یعنی تغییر مسیر شعر از وزنمحوری به معنامحوری.
در شعر نیمایی افاعیل عروضی مشابه هستند، اما مساوی نیستند و تعداد افاعیل به اقتضای معنا کم و زیاد میشود.
در این نوع (وزن نیمایی) که مثلاً برداشت ما در همان بحر رمل سالم است، چون نظم تساوی طولی مصرعها رعایت نمیشود که خواننده بداند مصرع در کجا تمام میشود. اگر همانطور، فاعلاتنها بدون وقف و مکثی دنبال میشد، شعر صورت بحر طویل به خود میگرفت و عیب یکنواختی به صورتی دیگر تکرار میشد. برای احتراز از این يكنواختي (که در شعر قدیم فقط آمدن قافیه در جای معینی شعر را به نسبت، از شکل بحر طويل بیرون میآورد) نیما مصرعها را غالباً در میان فاعلاتن، به یک هجای بلند و سنگین میرساند و خاتمه میدهد یا حرکتی را اشباع میکند.» (1)
با همه اين تمهيدات اما، حکومت وزن در شعر نیمایی به پایان نمیرسد. وزن به نوعی دیگر عناصر شعر را زیر سلطه دارد و بسیاری از معادلات فکری و زبانی شعر نیمایی براساس اقتدار وزن شکل میگیرد. وزن سبب احضار برخی واژهها یا شکل دیگری از واژگانی که در ذهن مولف بوده، میشود و به تبع آن برخی تعقیدها را به شعر تحمیل میکند. نیما خود به اهمیت این مقوله آگاه بوده و سرودن شعری در دو وزن – آخرین شعر نیما – در همين راستا قابل طرح است.
مؤلفه دیگری که همپای وزن، نیت مولف را تحت تاثیر قرار میدهد، قافیه و ردیف است. قافیه و ردیف به شکلی که در شعر کلاسیک حضور دارد، به نظر يك عامل محدود کننده است. ردیف بخشی از واژگان انتخاب شده است که در خلاف اقتصاد واژه، دایره انتخابهای شاعر را محدود میکند و در نهایت خلاقیّت شاعر را در حیطه گزینش واژه تحت تاثیر قرار میدهد. اگر چه نمیتوان زیباییهای حضور قافیه و رديف را بخصوص از نظر موسیقایی انکار كرد. این حضور هزینهای میطلبد که زیباییشناسی و معنا باید بپردازند/ پرداختند. در شعر نیمایی- البته با التفات به نظریههای ادبی نیما - هدف برداشتن این بارهای اضافی از دوش شعر بود.
شعر نیمایی تنها بخشی از سلطه وزن و قافیه را تخفیف میدهد، اما خود به نوعی دیگر درگیر محدودیتهایی میشود. وزن نیمایی اگر چه اختیارات ویژهای به شاعر میدهد - اختیاراتی که گویی در طی تاریخ به زور از او سلب شده و حالا قرار است به شیوه قطره چکانی به شاعر عطا شود -نمیتواند همه سلطه اقتدارگرايانه وزن را حذف کند. به هرحال نیت مولف با متن نگاشته/سروده شده، تفاوتهایی دارد. این تفاوت حاصل دخالت اقتدارگرایانه وزن و متعلقات آن است. هم از این روست که در شعر نیما، همچون شعر پیشنیمایی، وزن یکی از مولفههای اصلی متمایزکننده شعر از نثر است.
شعر نیما و شعر نیمایی
دیدگاههای نیمای نگرهپرداز، بسی جلوتر از شعرهایش در حرکت است. البته نظریهپردازی و گفتن بایدها و نبایدها و تعیین معیارهای تازه، با همه اشراف فنی که نیاز دارد، راحتتر از اجرای نگرهها در شعر است. در اجرا خلاقيت شاعر و آشنايي او به ظرفيت و ظرافت زبان نقشي محوري دارند. نیما نظراتی درباره شعر داشته است، که هنوز بسیاری از شاعران پیشرو، سعی در اجرای آن دارند، گو اینکه برخی از این نظریهها همچنان در حد نظریه باقی ماندهاند. نیما- آن چنان که از شعرش در مییابیم- موفق به اجرای همه نظریاتش نشده است. ناگفته نماند که لزوماً نگارش نظریه به معنی اجرای فوري آن نیست.
یکی از نگرههای نیما، که در نوشتههایش بسیار برآن اصرار میورزد، رساندن شعر به راحتی و روانی نثر است؛ یعنی شعر بدون آن که شعریتش را از دست بدهد، بتواند به راحتی نثر حرف بزند. شاعر مجبور نباشد به حکم وزن، معنی را فدای عروض کند. عناصری چون وزن و قافیه و ردیف تعیین کننده همه چیز شعر نباشند.
«مقصود من جدا كردن شعر زبان فارسي از موسيقي آن است كه با مفهوم شعر وصفي سازش ندارد. من عقيدهام براين است كه مخصوصاً شعر را از حيث طبيعت بيان آن به طبيعت نثر نزديك كرده، به آن اثر دلپذير نثر را بدهم.»(2)
منظور نيما از اثر دلپذير نثر چيست؟ نيما به چه جنبهاي از نثر توجه دارد؟
«شعر بايد از حيث فرم، يك نثر وزندار باشد. اگر وزن بههم بخورد، زيادي و چيز غيرطبيعي در آن نباشد.»(3)
اما در شعر نیما به ندرت چنین اتفاقی میافتد. شعر برف در كنار چند شعر ديگر ميتواند در اين ساحت بازخواني شود:
زردها بي خودي قرمز نشدند / قرمزي رنگ نينداخته است / بيخودي بر ديوار./ صبح پيدا شده از آن طرف كوه ازاكو اما /وازنا پيدا نيست... (4 )
اما بيشتر شعرهاي او، بارها در دستاندازهای زبانی ميافتد. حتی میتوان گفت که بخش عمدهای از شعرهای نیما، نه فقط به سوی روانی نثر حرکت نمیکنند، که نسبت به شعر کلاسیک ناروانتر هستند. چرا که حرکت او به سوی شگردهای تازه، شعرش را از روانی و سادگی نحوی دور میکند. ظاهراً این شعرها را باید مرحله گذاری در پرونده ادبی او نامید که گاه بیش از حد به طول میکشد: شعرهای بلند و روایتمند نیما گواه مدعای ما هستند.
جدا از روایتمندی و طولانینویسی، تعقیدهای زبانی یکی دیگر از نقاط آسیبپذیر شعر نیما به شمار میآید. این تعقیدها از اینجا ناشی میشود که شاعر با دستکاری نحو زبان، سعی دارد به زبان تازهای دست یابد. این جابهجاییهای گاه ناخوشایند، شعر نیما را مصنوعی جلوه میدهد. بخشی از ابهام شعر نیما، پیش/بیش از آنکه محصول عمق شعر و پیچیدگی روابط عناصر شعر باشد، محصول همین تعقیدهای زبانی است.
«در هم ریختگی بیش از حد متعارف جملهها و بندها، عبارات فعلی و کنایی ساختگی و نه چندان معنی رسان و دلپذیر و اشکالات صرفی متعدد - که نمیتوان تاثیر حفظ مایه ی وزنی و رعایت گه گاه قافیه را در پدید آمدن آنها نادیده گرفت – زبانی حقیقتاً قاعده گریز و نامطبوع به شعر نیما بخشیده است.»(5)
درست است که هر متن ادبی ابهام خاص خود را دارد، اما برخی پیچیدگیهای شعر نیما ناظر بر ناهمخوانی عناصر شعر و در نتیجه، تعقیدهای زبانی است. تنها بخش کوچکی از پیچیدگی شعر نیما از نوع پیچیدگی فکری و اندیشگی است و بیشتر شعرهایش به واسطه تعقیدها و ساختار نحوی نرمگریز، کمتر خوانده میشوند/ شدند.
اگر به قول بارت شاخص تاثیرگذاری یک متن/ شعر را لذت بدانیم.(6) خواندن بیشتر شعرهای نیما لذتی ندارد و حتی تحقیقی خواندن این قسم از شعرهایش، حوصلهای همسنگ حوصله نیما میطلبد که اغلب از انرژی شاعران ما خارج است. به نظر میرسد در بخش عمدهای از آثار نیما، یک بازی کودکانه عمدی در جریان است تا سلامت و روانی زبان را از کار بیندازد.
به هرحال با قرار دادن این شعرها در مرحله گذار، میتوان حضور این دشخواریها را توجیه كرد. اما دلایل اشاره شده، سبب شد شعر نیما نسبت به شعر شاگردان و پیروانش کمتر خوانده شود. حتی بخشی از این خوانشها نیز خوانشهای تحقیقی است. بیراه نیست اگر بگوییم: شعر نیما به آن اندازه که از روایتمندی و بلندسرایی بهره میبرد، جذابیت ندارد.
اما شاگردان نیما و پیروان شیوه نیمایی، هریک جنبههایی از شعر و نظریات نیما را به کار گرفتهاند و صدای ماندگاری در شعر معاصر شدند.
در طرح این مبحث و برای آساننویسی آن، با التفات به آنچه گذشت، قائل به حضور دو نیما در شعر امروز هستم:
الف: «نیمای شاعر» با استناد به شعرهایش و با التفات به تعریفی که مولفهها و شگردها و ساز وکارهای شعرش ارائه میکند. مختصاتی که از شعرهایش بیرون میآیند و به عنوان مؤلفههای شعر نیما معرفی میشوند.
ب.«نیمای نگرهپرداز» به استناد نظریههایش در کتابهای: در باره شعر و شاعری، ارزش احساسات و چند مقاله در شعر، نمایش و نامههای نیما
از بین متنهايي که اشاره شد میتوان مولفههای شعر نیمایی را به دست داد. (البته خواننده آگاه به خوبی در مییابد که در این مبحث شعر نیما و شعر نیمایی دو مقولهاند که درعین مشابهتها، تفاوتهایی نیز دارند. به گمان من اما این تفاوتها را مثلا در مقایسه شعر اخوان- که سکوی پرشش، شعرهای نیماست- و شعر فروغ - که بر نظریههای نیما تکیه دارد - بهتر میتوان دریافت.) (7)
همچنان که اخوان ثالث را میتوان موفقترین پیرو شعر نیما دانست، فروغ فرخزاد این عنوان را در به کارگیری نگرههای نیما دارد.
آنچه مسلم است این که اخوان نتوانسته/ نخواسته به نظریههای نیما جامه عمل بپوشاند. شعر اخوان به شدت به سوی حکومت وزن و ديگر عناصر شعر کلاسیک و دوری از طبیعت کلام مدنظر نیما حرکت میکند. اخوان در انتخاب واژه وسواس زیادی به خرج میدهد. به نحوی که در شعرهای موفق او، واژهها و سطرها قابل تغییر و جابهجایی نیستند. در اين همنشيني البته نقش وزن انكارناپذير است. به نظر میرسد که طمأنینه و تأمل شعر اخوان، جای بداههگويي و بیحوصلگی نیما را میگیرد. ناگفته نماند که اخوان مقلد تام و تمام شعر نیما نیست. او با رویکرد نحوی – واژگانی به سبک خراسانی و نيز بازخواني اسطورهها، نوع ديگري از شعر نیمایی میسراید که اثر انگشت شاعر را در پای خود دارد. علاوه بر این، اخوان در معرفی و تبیین شعر نیما سهم عمدهاي دارد. او در مقالاتی پراکنده در نشریات به دفاع از نیما و توضیح و تشریح نوآوریهای او میپردازد. نیز در کتاب«عطا و لقا و بدایع و بدعتهای نیما»، نگاهی کارشناسانه و فنی به شعر نیما دارد.(8) شكي نیست که اخوان یکی از بزرگترین شاعران معاصر و بلکه تاریخ ادب فارسی است، اما، اخوان شاعر پيشرو /مدرني محسوب نمیشود. فروغ فرخ زاد از میان نظریههای نیما، به یکی دو مقوله اهمیت بیشتری میدهد. یکی از آنها، حرکت شعر به سوی روانی و سادگي نثر است ؛ یا به قول نیما نزدیک شدن به طبیعت کلام. خواننده آشنا با شعرهای فروغ، میتواند شعرهایی را به یاد آورد که در عین راحتی نثر گونه اش، جوهره ی شعری را از دست نمیدهد.
-پینوشتها در دفتر روزنامه موجود است
بازخواني اجاق سرد
مجيد اسدي(راوش) : محقق و نويسنده: شعر اجاق سرد نيما در آبان سال 1327 سروده شده است. شعر وصفالحال است كه با توسل به وصف و عينيت بخشي متبلور شده است. شاعر كه فرزند كوهستان است اين بار با اجاقي سرد و خرد چهرهبهچهره ميشود و با آن گفتوگو ميكند و خود و او را مانند هم ميپندارد. كل شعر يك تشبيه است. محسوس به معقول او درونيات و از دستدادنهاي خود را،اوضاع و احوال روحي خود را با سنگچيني از اجاقي كه سرد و پر خاكستر نشسته است، برابر و مانند ميكند:
مانده از شبهاي دورادور/ بر مسير خاموش جنگل/ سنگچيني از اجاقي خرد/ اندرو خاكستر سردي/
با همه زيبايياي كه همين فراز از شعر در خود جاي داده است، اگر از تصوير عيني و سطحي آن صرف نظر كنيم و مسير خاموش جنگل را به اجتماع آن روز تعبير كنيم،چه چيزي مانع ما ميشود كه نپنداريم تا اجاق خاموش خود نيماست. اما بدون شك در اين فراز منظور نيما آوردن عين در منظر و مقابل چشم است كه براي منظور بعدي يعني اوضاع دروني و روحي خودش تصوير ميشود.
سنگچيني كوچك از اجاقي كه رهگذران شبهاي بسيار دور آن را بر افروختهاند در كنار آن، شب را با داستانها و يادآوري سرگذشتهاي خود به سر آوردهاند، اكنون بر جاي مانده است با خاكسترش. حال اگر موضوع را حسب اصل اساطيري توسعه دهيم كه كل و جز برابرند، آيا عظمت سنگچيني خرد در خاكستر نشسته، چيزي كمتر از شهرهاي ويران شده در طول تاريخ دارد. آيا همه از گذشت عمر و بيانتظاري زمان كه فرزندان خود را ميخورد، حكايت نميكند. آن اسطوره يوناني كرون كه فرزندانش را ميخورد، جز يكي كه در گلويش گير كرده بود، كه آن هم قلوهسنگي بود كه بهجاي زئوس داده بودند. حال كدام قلوهسنگ ميتواند در گلوي زمان گير كند، چه كسي ميتواند خود را از زمان بدزدد با نام و بينام، با نشان و بينشان، فرقي ندارند.
همچنان كاندر غبار اندودهي انديشههاي من ملالانگيز/ طرح تصويري در آن هر چيز/ داستاني حاصلش دردي.
شعر به صورت ساده و رئال شروع شده است، اما وارد عمق ايجاز و تصاوير نيمايي ميشود. آن سنگچين خاكستر اندود، مانند انديشههاي ملالانگيز من غبارآلود و خاكسترپوش است كه هر طرح تصويري در آن داستاني دارد كه حاصل دردي است يا حاصل آن دردي است. همچنان ك تصوير اين اجاق ملالانگيز است، هر تصوير از انديشه غبارآلود من هم چنين است، از درد منشأ ميگيرد:
روز شيرينم كه با من آتشي داشت/ نقش ناهمرنگ گرديده/ سرد گشته سنگ گرديده/ با دم پاييز عمر من كنايت از بهار روي زردي/
آن اجاق و آن انديشهام كه در روزهاي بهي و شادي آتشي داشت و آتشناك بود، امروز ديگر سرد و سنگ شده است كه حاصل دم سرد پاييز عمر من است، كه خود كنايت و حكايت از بهار روزگاراني ميكند كه اكنون روي به زردي آورده است. اصولا كدام خزان حكايت از بهار نميكند و باز اصولاً انساني كه در زمستان و خزان بهار را نبيند، يا در تاريكي سپيدي را نشناسد، پي به گردش تكامل و چرخه طبيعت نميبرد و چنين شخصي ناقص است. آري پاييز عمر من كنايت از بهار روي زردي است:
همچنانكه مانده از شبهاي دورادور/ بر مسير خاموش جنگل/ سنگچيني از اجاقي خرد/ اندرو خاكستر سردي.
اينجاست كه پيميبريم وصف يعني چه و تشبيه چگونه بايد باشد. اگر در شعر سنتي رخ به ماه و زلف به مار... نشانه به نشانه يا واژه به واژه در هم ميلغزيدند، نيما قسمتي از طبيع عيني موافق احوال را در كنار خود ميگذارد و آنگه خود را به شكل آن مينماياند كه با ديدن اوضاع گزينش شدة عيني بهتر بتوانيم احوال او را دريابيم. شايد بشود گفت تشبيه وصفي است كه از تشبيه محدود اما به غايت مورد پسند سنتي يعني تشبيه مركب بسيار پا را فراتر گذاشته و دامنهاي دگير در اين زمينه ارائه كرده است.